یک هفته در یک روز - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 4:25
روی گزینه ها کلیک کنید. الف) ای مردم! ب) عشق یعنی چی؟؟ پ) دیگه باید کم کار شم... ت) 23سالگی برا شروع دیر نیست. ث) قوم مغول هم همچین کاری نمیکنه. ج) فکر کنم 30 شهریور کولر روشن میکردیم. چ) نظر همه افراد بعد از تایید نشان داده میشود.
کمال یا تکامل - تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 3:37
چند وقت پیش یکی از کتاب های مورد علاقه بابا را مطالعه میکردم، اسم کتاب را به یاد ندارم. یک حرف هایی درمورد کمال طلبی و کمال گرایی بود، از آن کتاب هایی که در روزهای عادی نمیتوانم بخوانم، در واقع بی دلیل نمیخوانمشان پس آن زمان هم لابد درگیر موضوع یا هدفی بودم که رفتم سراغش، حین مطالعه یاد یک پست و نظر...
خاله به انتخاب "ابوالفضل" - تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 3:37
خاله, شخصیت زیاد ملموسی نیست برام. تصاویر محو ازش در خاطرم هست آن هم برمیگردد به کودکی ام. یک زن لاغر بلند قد و بیش از حد زیبا با دماغی کوچک, صورتی سفید و کشیده, موهای مشکی و لخت و فکر کنم چشمان عسلی. هیچ وقت رابطه مادرم رو با اون نتونستم خواهرانه تصور کنم, هم صحبت مادرم در شب نشینی های سالی یک بار ...
صدبار گفتم: من فقط شبیه خودمم. - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 22:38
نگاهش رو میبینی اصلا خودِخودته. آدمیزاد هم اینقدر شبیه آخه؟؟!! یکم پا به سن بزاری خودِخودشی. این یکی دیگه عالمه, میدونم که فیلم "ورود آقایان ممنون" و "پرده نشین" و شخصیت این خانم تو فیلم رو وجه شباهت قرار دادن تو ذهنشون, آی زنداداش شیطون به این میگن: مَتَلَک. + نمیفهمم یه آدم چطور میتونه تو یه لحظه ...
اذان میگویند. - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 7:36
منتظرم اذان صبح بشه، آرامش میده بهم.
بعدا متوجه شدم معیار اونی که مدنظرم بود نبوده. - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:06
وقتی بار اول دیدم، پوکرفیس طور زل زدم به مانیتور و گفتم: بیان اینقد داغونه که رتبه 33 برترینش منم؟؟ :|| + عید غدیر مبارک :)
آروم آروم عادت میکنم. - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:06
حس میکنم قابلیت جدید بیان رو زیاد دوست ندارم. :|
حتی میتونید پارت به پارت و در چند روز بخونید. - تاریخ: 1396/6/20 ساعت: 3:36
همه میدونن که خیلی اتفاقی رفتم مهندسی پزشکی, این از این. دانشگاه زیاد چیز شاخی نبود برام, فرزند آخر خونواده هم هستم تجربیاتی هم از برادرا و خواهر بزرگترم کسب کرده بودم. اولین و مهم ترین اتفاقی که افتاد برمیگردد به روز ثبت نام, خیلی خودجوش موقع پیاده شدن از ماشین تنها چادری که داشتم و موقع مسجد رفتن ...
30 لبخند در اِزای آبروی فامیل :)) می ارزید. - تاریخ: 1396/6/19 ساعت: 13:45
خانواده مادری من اعتقادی به ایما و اشاره ندارند، شما فکر کنید مهمان داریم و یه چیزی کم داریم، آروم از تو آشپزخونه به مادر اشاره میکنیم که بیاید چاره ای بیاندیشد، در نود درصد مواقع تلاش ما بیهوده است، مهمان متوجه میشود ولی مادر نه. در خوشبینانه ترین حالت اگر هم متوجه شود ریلکس میگوید: جانم عزیزم کاری...
همون حس مبهم قدیم - تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 2:06
دلم تنگ شد، دلم برای روزا و شبای بلاگفایی تنگ شد، زمان هایی با پنج شش دنبال کننده که نه با پنج شش تا دوست. پست هایی با عنوان و محتوای: سرم بدجور درد میکنه. یادش بخیر میشد آغاز بحث، پرسیدن چرا؟؟ کجا بودی مگه؟؟ میشد توضیح آمار خط به خط کارهای روزانه امون. گفتن: من برم شام بیام، باشیدا. همه اش یه لبخند...
خودکشی تو دین اسلام گناهه، لطفا یکی بیاد منو با تیر بزنه. - تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 1:15
گودبای پارتی حالا هیچی عادیه، جشن طلاق هم بره تو عنبیه جفتتون، این گودبای پامپرس رو دقیقا کجای دلت جا دادی؟؟ دستشویی بچه اینقدر مهمه بوده که یه ایل آدم سیبیل کلفت رو دور هم جمع کردی برا بچه ات آرزو کنن: همیشه دستشویی رفتن راحتی داشته باشی. یا مثلا بگن: وای عجیجم توالت رفتنت مبارک و میمون، واقعا چی م...
یه آدم بی ربط - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 22:51
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
پروین پناهی - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 22:51
کسی که با صدای آرامش، ناخواسته میتواند دهها آدم را مطیع خود کند. بانویی آرام و ذاتاً باکیاست، مدیر و مدبر. کم پیش میآید شخصی برایم تا حدی جذاب باشد که بخواهم کندوکاوش کنم و در موردش بیشتر بدانم. پروین پناهی، کسی است که این حس را در وجودم تجلی بخشید. با دیدن عکس کتاب «روباه مهربان» که روی جلدش نوشته ...
ابهام زمانی پیدا کردم. - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 22:51
خنده دار نیست آقاگل پیرمرد، با این سن و هیکل از سلمانی میترسه؟؟ آخ آخ هرازگاهی پست هایی میخونم که انگار یه مامان بزرگ مهربونی نشسته رو صندلی گهواره ایش و برا نوه اش حرف میزنه، ولی همین ها میتونه پست حریر فسقلی* یا فرشته آروم باشه. . . . خیلی جالب میشد از روز اول وبلاگ نویسی نه سنم رو میگفتم، نه صدا ...
گفت: خشن شدیا :)) - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 22:51
به گفته خودش فقط یه شوخی بود, ولی برای یکی مثل من دلیلِ تامل. ثبات یک صفت در آدمی آن هم بصورت قطعی و همیشگی بنظرم خیلی کم پیش میاید, رفتار ما از قبل تعیین شده یا یک قانون نیست, تحت تاثیر محیط و شرایط و خیلی عوامل دیگر احتمال تغییر دارد. پس لزوما نمیشه گفت: فلانی ذاتا عصبی است, دیگری گیج و یا هر صفات...
کِرم شب تابم مُرد. - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 10:14
اصلا وقت گوشی شکستن نبود اصلا. هیچ وقت گوشی برا من فقط وسیله ارتباطی نبوده تو هر سوراخ و سنبه اش کلی یادداشت, رمز,عکس و حرف با خودم دارم. حالا اونچه در تلگرام هست که سرجاشه رو گوشی دیگه نصب میکنم. رم هم که هست. موند اونچه تو حافظه گوشی بود. یه بار هم سال 92 گوشیم با تمام محتوییاتش پوکید. :( *کرم شب ...
پیدایم کن... - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 10:14
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
به عنوان نمونه: - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 10:14
برا یکی مثلِ من که اطرافیانش فراموش کردن اسم دختر عموش رو از عادی ترین خصوصیاتش میدونن, فراموش نکردن معمول ترین مکالمه یا نگه داشتن هرچیزی یعنی "جالب بودن, دوست داشتن, خاطره, آرامش" و همه این حس های خوب فقط برا دلِ خودمه و بس.
و پنجشنبه ای که نرگس دوست داشتنی اش کرد :) - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:27
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
آخرین ها... - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:27
اوایل روزهای جا خشک کردنم در بیان پستی با عنوان اولین ها نوشتم, طبق معمول یک پست معمولی بود. دقیقا طعم حس مبهم یا شاید هم حس قریبی که در دل من بود را مخاطب های اندک آن روزها هم با خواندن پست چشیدند, تا جایی که تاثیرش منجر به شروع چالش وبلاگی از جانب علی آقای گوهری شد. الان که فکر میکنم آخرین ها را ه...

برچسب‌های محبوب

هوا سرد شده | یه سوال | ممنون خدا جونم | ممنون خدا جون