خطرِ گیج شدن
-
تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 21:14
ما آدما موجودات بدی هستیم نمیفهمیم که یکی شاید دلش بخواد دوستش داشته باشیم خودخواهیم خودمون رو عادت دادیم به دیدن یه بُعدی از آدما که شناختیم یا شایدم فقط متصور شدیم ولی یه آدم میتونه بعضی وقتا نسبت به ما خنثی باشه، بعضی وقتا بهمون فکر کنه، بعضی وقتا ازمون بدش بیاد و بعضی وقتا ... عادی شدن و عادت کر...
خلاصه این چند روز
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:53
دیگه باج بی باج، یه زن گرفت موهاش تا زانو :)) بابام وسط شعر و رقص و خوش گذشتنا بوسه ای نشاند رو موهای افشانش، عروس هم بوسه ای بر دستان پدر کاشت.
آقاگل
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:53
ساعتش را نگاه کرد. عقربهی کوچکتر کمی جلوتر از عدد دوازده را نشان میداد. درست یک روز و هجده ساعت میشد که در این شهر آواره بود. روزی که با پدرش دعوایش شد هیچوقت فکرش را نمیکرد کار به اینجا برسد. پدر دستش را بالا برد. صورتش داغ شد. بغضش را قورت داد: «میرم میرم برای همیشه از این خراب شده میرم. جایی که د...
فرشته
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:53
.. دخترک قدمی به رسم عادت برای دوست شدن با دختر کوچولو برداشت، حتی می توانست یکی از توپ ها را به او هدیه بدهد ولی نه، او تصمیم گرفته بود چند دقیقهای بدون کلام آدمها را تماشا کند، پس به یک لبخند و تکان دادن دست اکتفا کرد. " در آنسوی ماجرا اما دخترک به سمت مردی که در کنار ماشین منتظرش ایستاده بود رفت،...
واران
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:53
مجدد به سمت پارک برگشت و قسمت خلوت پارک را انتخاب کرد و آهسته برگهای ریخته شده درختان را که زیر پایش بود له میکرد و آرام آرام قدم برمیداشت . اونجا درخت ها بزرگ و بزرگ تر می شدند و سایه بزرگ شون بر روی زمین خودنمایی میکرد. پیرزنی آرام از جایش برخاست و رو به الهه کرد و گفت : دخترم اینجا برای تنها نشست...
جناب دچار
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:53
، شال زرشکی ای که بر سر داشت را حتی باد هم به رقص در نیاورده بود، صبح موهایش را اینقدر سفت دم اسبی بسته بود که طوفان هم قدرت پریشان کردن و بیرون ریختنش را نداشت، جز ضدآفتاب همیشگی و رژ صورتی کم رنگ هیچ آرایشی به صورت نداشت، کفش سرمه ای و روبسته اش با آن مانتو مشکی که رویش خط های مورب زرشکی بود هم هی...
مریم
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:53
با مقنعه هایی که از گردنشون اویزونِ و دست در دست ماماناشون دارن از وسط پارک میگذرن امیدوار بودم حداقل تو مدرسه بهشون یاد نمیدن رو چمنا راه نرن اون مامان گندشون همراهیشون نکنه تا از روی چمنا رد شن و با دیدن دختری که اشغالشو انداخت تو جوب و دست در دست دوستش با خوندن جنگل وقتی قشنگه که پاک و تمیزه محیط...
آذری قیز
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:53
صدای اذان از مسجد بغل پارک بلند شده بود. سوز سردی که توی هوا بود داشت تا مغز استخوانم را می سوزاند. باز هم مثل همیشه خودم را پیچیده بودم در شال و کلاه و پالتو ولی آشکارا در حال لرزیدن بودم. نمیدانم این سرمای پدرسوخته ارث کیست که در جد اندر جد من لانه کرده که با اولین بادهای سرد آبان در جان مان می نش...
"بیشتر از نیم ساعت"
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:53
"بسم الله الرحمن الرحیم" من نه نویسنده ام و نه ادعای نویسندگی دارم و راستش را بخواهبد نه علاقه ای به نویسندگی دارم. منظورم نویسنده به معنای کسی که قلم را حس میکند، با تک تک کلمات دوست است و نوشتن در جان و دلش رخنه کرده. "بیشتر از نیم ساعت" حقیقتا روایت بیشتر از نیم ساعت از عمر بیست و سه سال و هشت ما...
اصلا بحثِ توقع زیادی نیست.
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:53
اینقدر بدم میاد وسط حرف انتقادی از یه چیزی مثلا شرایط، هی بخواد تاکید کنه بدبخت تر از تو زیاده. 1. آخه کی گفت بدبختم؟؟ 2. شکرگذار بودن با کمال خواهی متفاوته. 3. بعضی وقتها حتی لا لوی این موعظه ها رسما به آدم توهین میشه. 4. لطفا مقایسه نکنیم این برا بار هزار.
اولین روز کاری
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:53
"ابلاغ صادر شد" پیامی بود که سایت علوم پزشکی نشان میداد، اولین حس دلهره بود و تداومش تا رسیدن به محل کار فعلی که سر درش نوشته "شبکه بهداشت و درمان". ناخودآگاه اعتماد به نفس همیشگی اومد سراغم، کارهای اداری، افتتاح حساب جدید، حتی پام به کلانتری هم باز شد، همه و همه دو روز طول کشید. خوشمزه ترین صحنه او...
ماه به انتخاب "leila"
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 12:31
نه شاعرم که در وصفش شعر بسرایم، نه نقاشم که نقشش بکشم، نه عکاسم که تصویرش ثبت کنم. منِ بی هنر فقط میتوانم نگاهش کنم و غرق در رویا شوم. امیدوارم آسمانِ فردا باهات دوست باشه لیلی.
به یه عده هم باید گفت:
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 12:31
بخدا به پیر به پیغمبر بوی گند میدی، باید چهره عبوس کنیم و عق بزنیم تا بفهمی نفهم، شاید خونواده ات دماغشون پر شده از عطر متعفنت دلیل نمیشه که برا کل اجتماع عادی شده باشه. نمیمری، کمردرد نمیگیری بیرون اومدنی به اون دهان و دندان صاحاب مرده ات یه مسواک بزن، به اون تن لشت هم یه آب بزنی ثواب داره مرسی اه.
بیشتر از نیم ساعت(تمام)
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 12:31
آنچه گذشت. مجدد برگشت داخل پارک، اینبار خلوتترین قسمت پارک سمت راست دانشکده را نشان کرد، سلانه سلانه قدم برمیداشت، آنجا که درختها بزرگترند و مثل سقفی سایه بر یک جای دنج هستند. مرد جوانی آرام برخاست و رو به دخترک گفت: اینجا برای تنها نشستن و فکر کردن خیلی خوب است، من برم شما راحت با خودت خلوت کن. دخت...
"بسمالله الرحمن الرحیم"
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 12:31
هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیاید مفرح ذات.
پسا "بیشتر از نیم ساعت" (توجه توجه)
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 12:31
آنچه که برای این پست در نظر داشتم با دریافت یک کامنت خصوصی به کل تغییر کرد، لطفا دوست داشته باشید و برای پیشنهادی که در کامنت داده شده اعلام آمادگی کنید، فقط به این صورت که من قسمتی را انتخاب نمیکنم و خودتون هر قسمتش را خواستین انتخاب کنید و به دلخواه ادامه اش رو مثل داستان کوتاه تکمیل کنید. فکر کنم...
سالتحصیلی 79_80
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 12:31
من و هم سن هام آخرین بچه هایی بودیم که درس اول کتاب فارسیمون "سگ گربه را دنبال میکند، گربه به بالای درخت میرود" بود. آخ که من چقدر سر این قضیه، حسین، مهین و شهین رو حرص میدادم، میگفتم: هههه بنویسیم و بخوانیم هم شد درس؟؟ برا شما درس نیست که بچه بازیه، درس سگ گربه رو دنبال میکند بود. میگفتم: اَولَر تَ...
شام امشب آبگوشت بود الان من گشنمه(بد غذا نباشیم)
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 12:31
بلی روزی روزگاری در حین چک کردن تلگرام یا بقول اینجانب هیییم چیزه هنوز اسم درخوری نیافتم بعدا بهش فکر میکنم بودم، با پیامی مواجه شدم با این مضمون "دوستت مثلا شفتالو ازت خواسته نظرتو راجع بهش ناشناس بگی" آقا لبخندی زدم و صفحه رو بستم، به فاصله چند روز همین پیام از جانب "گلابی" برام فرستاده شد. نکته ج...
فرشته های اتاق آسمان دلیل یک روز خوشمزه
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 12:31
عنوان پست دوستان برای امروز: نسرین: هلما باید یاد بگیرد آدم حسابی باشد رامین: هلما باید به دست من کشته میشد نرگس: هلما ناامیدم کرد برگشتنی به نرگسی گفتم پایه ام برگردیم و آقارامین رو بزنه، خانم معلم شاهده، دوربین رو هم نشون میدم بازم گنگ میگن: باید بشناسم؟؟. هیییم نوشتن از یه روز خوشمزه خیلی سخته ال...
بیشتر از هفت ساله شب ها قبلِ خواب "آب" میخوره.
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 12:31
با صدای بلند از رو مجله خوندم: قبل از خواب آب بخورید تا در خواب سکته نکنید.زندایی هم خونه ما بود، الان هفت سال بیشتره آبِ قبل از خواب براش عادت شده. چندین بار هم انواع دردهای مادرِ زنداداش رو اعم از پادرد، کمردرد، گلودرد، سردرد، ریه، روده، معده، داخلی، مفصلی و... همه و همه رو با دم کردنی هایی همچون ...