هی من میگم به این میگن "پانتومیم" هی اون میگه رقصه باباجان - تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 5:16
بعد از دو ساعت تمرین کردن با "هوهو و کوکو"، از تو اسپیکر صدای سالار عقیلی شنیده میشه که میخونه: "ای ایران فدای اشک و خنده تو دل پر و تپنده ی تو ..." با خوشحالی میگه: پری پری دو تایی با این برقصیم :||
همون همیشگی - تاریخ: 1396/11/20 ساعت: 20:20
صبح یک روز تابستانی بود، تنها بودم تو خونه، ظهر کلاس داشتم. یکم تو خونه دور خودم چرخیدم حوصله ام سر رفت. سر صبح رفتم خیابون گردی، تنها تنها خیابونا رو وجب به وجب دور زدم، وقتی خسته میشدم سوار بی آرتی میشدم و ایستگاه بعدی. هیچ وقت هیچ جا "همون همیشگی" نداشتم راستش هیچ وقت دوست نداشتم پاتوق همیشگی و ذ...
بهش میگم: مثل زهرا باشیم، زهرا میدونه وجدان چیه، زهرا قبل همه چیز یه انسانه، مثل زهرا باشیم، زهرا به همه چی فکر میکنه. فقط میخنده - تاریخ: 1396/11/20 ساعت: 20:20
متولد 69 ه، پزشک طرحه، با صدای بلند حرف میزنه، ته ته دوستیش با مجتبی است، مجتبی راننده رئیسه. زهرا درخواستاشو با خواهش میگه، در کامل باز باشه هم باز در میزنه میاد تو، دلش نمیخواد تخصص بخونه ولی هربار کتاب از دستش میافته باباش میگه: وای قلبم گرفت، میگه: مگه کشور پزشک عمومی نمیخواد؟؟ من کِشش تخصص ندار...
پست خوشمزه :) - تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:58
دو روزه سعی میکنم مامانا رو درک کنم. بخاطر به دنیا اومدن این پسر فسقلی بهمن ماهی، جدیدترین عضو خونوادمون، جز من و بابا هیشکی خونه نیست. دیروز مسئول آبدارخونه نبود تا برسم خونه و چای دم کنم بخورم سرم میترکید، بعد از نوش جان کردن چای، آماده کردن پری پخت رو شروع کردم که نهایتا نهار و شام دیروز با خوراک...
... تا همیشه - تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:58
دیشب به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت نباید منتظر تهِ هدف یا اتفاقی باشم. من سیری ناپذیرم، دلم، روحم، ذهنم هر کدام هرروز یه چیز جدید طلب میکند، امروزم روز پرانرژی تری نسبت به دیروز میخواهد. توی این مسیر با وجود همه روزنه های امید صدها مانع وجود دارد، یا باید پسشان بزنم یا راه سخت تری به جان بخرم و با و...
کمی بلاگر بمونیم. - تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:58
فضای جدید وبلاگ زیاد برام جالب نیست، کشیده شدن صددرصدی وبلاگ و آدماش به تلگرام و اینستاگرام جذابیت اینجا رو گرفته. یه کامنت پای یه پست نوشته میشه و بحث سر ادامه ماجرا میره تلگرام. دیدارا دیگه کشکی شده همه راحت تو دسترسن، اون هیجان دیدار کم شده. تفاوت این فضا دوست داشتنیش میکرد، این جوری پیش رفتنش حد...
حتی راحت بهم متذکر میشه که نمیفهمم - تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:58
اینکه همه بچه ها منو یکی از اعضای دنیای خودشون میدونن یه عالمه حس خووووبه :) دوهفته ای میشه من تنها شهرستانم و مامان تبریزه. روزای اول میگفت: چون مامانت خونه نیست هر روز باهات بازی میکنم، قصه هایی که خودت یادم دادی رو برات تعریف میکنم، حتی بوست میکنم. امروز گفت: عمه جون خیلی بیشعور و نفهمیااا، مامان...
او یک ........ است. - تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:58
مامانم میگه هرگز تو شوهر دادنم دخالت نخواهد کرد. استدلال جالبی داره، نمیخواد جمله "بر جدوآبادِ کسی که این شلخته رو فرستاده تو خونواده ما" رو از کسی بشنوه. پریروز استکان رو روی میز گذاشتم متوجه شدم تهش خیسه، با دستمال قرمزم که مامان روز اول داد دستم، میز رو تمیز کردم لکه اش نمونه. شادی و آقای عمو تاک...
زد تو ذوقم ناخواسته زدم تو ذوقش. - تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:58
نیوتون عزیز همش فکر سیب و بخور و بخواب نبود، خدابیامرز طی سومین قانونش یه حرکتی زد و گفت: هر عملی عکس العملی دارد. این عکس العملی که مدنظر من هست شاید به ظاهر تلافی کردن معنی شه ولی به واقع ریکشن منطقی هست. پس آدما باید تو خودشون دنبال مشکل بگردند، تو دنیا به تعداد آدمهاش ادبیات گفتاری و رفتاری وجود...
عنوان مثلا: جدال با من - تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:58
جناب دچار در جواب کامنتم نوشت: خونه ی بابا عملا مهدکودکه براشون + عمه ای که خاله است برا اون مهد :)) چند روز پیش یکی گفت: بیشتر به تو میاد خاله باشی تا عمه. الان یه سوال پیش میاد که "عمه" باید چطور باشه؟؟ بنظر خودم بیشتر بهم میاد دوست بچه ها باشم. یکی دیگه هم بهم گفت: یه جور لوس بودن ذاتی وجودداره ک...
به بعضیام باید گفت: - تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:58
درسته ازش خوشم نمیاد ولی انصافا این یه مورد رو خوشم اومد. :) جدیدا زیاد بحث نمیکنم. :)
13 دلیل برای اینکه ... - تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 21:14
هر ثانیه از زمان دلیلی است برای زندگی کردن، زندگی کردنی که هدفش مطلقا فقط "زنده ماندن" نیست. تنها یک دلیل برای مردنم کافیست، بد شدن اونقدری بد که "تنفر" بشود نتیجه حس کردن خودم، خدا نیارد آن روز را مطمئنا آمدنش مهر تاییدی است برای مرگم، مرگ روحم، مرگ روانم، تکه تکه شدن تمام عصب ها و سلول های پیچ و ت...
با من مهربون باشید. - تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 21:14
عادت کردیم به غد بازی، رُک حرفت رو بگو، نگران نباش ناراحت نمیشم، وسط دعوا حلوا خیرات نمیکنن این جمله ها بصورت روتین تکرار میشن، چرا فکر نمیکنیم به مهربونی هم نیاز داریم بعضی وقتها خودمون باید یادآوری کنیم، همش توقع همش خودخوری نمیشه که، امروز گفتم: حداقل دو سه روزی با من مهربون باشید لطفا. یادآوری م...
مایل نیستم به بیداری - تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 21:14
خیلی وقتا از اینکه "خِنگ" فرض شم اِبایی ندارم، حتی ناراحت هم نمیشم چون خودم مطمئنم میفهمم چون خودم میدونم خنگ نیستم. :: حتی معتقدم برای بعضی وقتا باید "نفهمیدن" رو یاد گرفت.
دختری در مِه - تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 21:14
معتاد شدم به این هوا هندزفری مختص عصرهای پاییز یا شب های تابستان نیست، میتوان در پاییزی ترین سحرگاهِ مِه گرفته یک روز دوشنبه زمستان، هندزفری را از زیر مقنعه چپاند داخل گوش و آهنگ هایی بدون ترتیب خاص را یکی پس از دیگری پلی کرد: چاووشی، دایان، وُیس های خاطره انگیز، صدای سه تار فرناز، ترانه ای با این م...
پیشنهاد بدید - تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 21:14
حس میکنم کلی انرژی تخلیه نشده دارم. یه کار، خلاقیت، تفریح، یه حرکت خلاصه یه چیز جالب پیشنهاد بدین لطفا. به یکم تنوع و تغییر نیاز دارم. "سرویس بهداشتی" روم به دیوار اساسی ترین مشکل ساختمان اداره ما همین سرویس بهداشتیه.همکارم امروز سرش خیلی شلوغ بود، اومده اتاق میگه: کسی سراغ منو نگرفت؟؟ من: خب جانم ک...
ولی نُه سال زمان زیادی برا پیر شدن نیست - تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 21:14
انگشتام روی کیبورد برا نوشتن گزارش دیروز در حال حرکت بودند، نگاه خیره رو خیلی زود حس میکنم حتی نگاهی به فاصله چند متر. سرم رو بالا آوردم چند ثانیه گیج نگاهش کردم، وای خدا این مرد همون آقا معلم دوست داشتنی درس علوم سوم راهنماییمه که یه بار سر لجبازیم بهم گفت "دختر لوس و غُد و مغرور"؟؟ روز تولدش یادم ...
بعضی وقتا هم - تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 21:14
شروع میکنم به نوشتن پست جدید، وسطاش میبینم طولانی شد بیخیالش میشم.
این داستان "معلم ها هم میتوانند دوست داشتنی باشند". - تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 21:14
امروز یکی دوتا از دانش آموزهای بابا در سال 1358 که گویا کلاس دوم ابتدایی بودن اون زمان اومدن خونه ما تا هماهنگ شن برای بابا تولد شصت سالگی بگیرن که یه ماه دیر جنبیده بودن، برا روز معلم هم به توافق نرسیدن قرار شد یه جشن بگیرن، دلمو صابون زده بودم برا جشن که گفتن تو مدرسه میگیریم. اگر من بخوام فقط یه ...
نامه ای به چندین سالِ پیش - تاریخ: 1396/10/30 ساعت: 21:14
"به نام خدا" تاریخ: 96/10/27 ساعت: 13:05 سلام رفیق جانم.... از روزگار و احوالت کم و بیش باخبرم، میدانم غیرقابل پیش بینی ترین، گاه با ثبات ترین و گاه بی ثبات ترین دختربچه جهانی. همیشه سعی میکنم در برخورد با تو کلمه "کاش" را از فرهنگ لغاتم حذف کنم. میدانم تویی که الانِ من را ساختی، چه روزهایی را چه ثا...

برچسب‌های مرتبط

اعتراف میکنم | اعتراف صادق | اعتراف شجون الهاجري | یلدای تنهایی کامران مولایی | یلدای تنهایی شعر | یلدای تنهایی | وقتی یک دختر عاشق میشود | وقتي يک دختر حرفي نمي زند | وقتی یک دختر لب می گیرد | گزارش بیمارستانی