خرید بک لینک
چهارم ابتدایی که بودم، معلمم سر آخرین امتحان مدرسه شماره تلفن خونهاشون رو روی کتاب علومم نوشت. سه ماه تمام هرروز صفحه اول کتاب علوم رو باز میکردم، شمارهاش رو نگاه میکردم، تلفن خونه رو دستم میگرفتم ولی نمیتونستم زنگ بزنم. اینقدر زنگ نزدم که یهو به خودم اومدم و دیدم بیست سال از اون سالها گذشته. تلاش کردم برا پیدا کردن شمارهاش، چند روزی طول کشید تا خودم رو آماده کنم برای حرف زدن باهاش. ولی حالا بچههای من، کلاس پنجمیهای من هر وقت دلشون بخواد زنگ میزنن، صدای خندههای رضا و متین سوژه فیلمبرداری همسر من میشه. دنیا و النا سر منچ، مارپله یا اسمفامیل بازی کردن تو خونه ما به توافق نمیرسن و این در حالی است که یگانه با قند تاس درست میکنه برامون. بچههای الان بچگیهاشونم با بچگی ماها خیلی فرق داره.! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1403 ساعت: 15:49

از آنجایی که ما بچههای فعالی بنظر میرسیم استاد عزیزمان تکالیف درسی و غیردرسی پژوهشی برامون در نظر گرفتهاند و در یک اقدام سریع ازمون خواسته شد درمورد "ریشهشناسی تاریخی شهرمون" تحقیق کنیم. قبلا در وبلاگ درمورد کلیبر نوشته بودم حال فرصت رو مغتنم شمرده و بهتر دانستم درمورد خداآفرین هم در این مکان امن اثری از خود به جا بگذارم. سال ۸۹ خداآفرین فرمانداری گرفت و از کلیبر جداشت، مرکز شهرستانمان هم شهر "خمارلو" هست. در ادامه مطلب عین تحقیق رو ثبت میکنم. "به نام خدا" دانشگاه فرهنگیان واحد تبریز عنوان: خداآفرین: نگین سبز آذربایجان استاد: دکتر هوشیاری گردآورنده: پری.ص بهار 1403 چکیده  این تحقیق به بررسی تاریخچه و نامگذاری شهرستان خداآفرین که در قسمت شمال شرقی استان آذربایجان شرقی قرار دارد میپردازد. ابتدا به تحلیل منابع تاریخی و روایتهای مختلف درباره نامگذاری این شهرستان که وجه تسمیهاش به دلیل وجود پُلهای تاریخی با همین نام بر روی رود ارس است و سپس به بررسی تأثیرات فرهنگی و افسانهای در تسمیه آن میپردازد. همچنین نگاهی به تاریخ ساخت این پلها و تفاوتهای نظری درباره سازندگان آن خواهیم داشت. واژههای کلیدی: پل خداآفرین، نامگذاری، تاریخچه، افسانه، سازندگان، منطقه خداآفرین مقدمه و بیان مسئله نامگذاری پلها بر اساس تاریخچه و افسانههای مردمان هر منطقه، موضوعی جذاب و پر از راز و رمز است. خداآفرین خواستگاه تمدنهای گوناگون تاریخی از قبیل: تمدن قبل از اسلام، تمدن اسلامی، ارامنه و گوران بوده است، بدون شک این شهرستان از مناطق قدیمی محسوب می شود با مراجعه به آثار کشف شده و منابع تاریخی می توان به قدمت دیرینه این منطقه اشاره کرد وجود پلهای خداآفرین بر اساس استادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 19:48

"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد."دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1402 ساعت: 21:45

"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد."دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1402 ساعت: 23:03

در خواب پسری موطلایی داشتم که حدودا سهچهار سال داشت، دستاش رو از دستم جدا کرد و دوید سمت خیابون، دلم ریخت ولی مثل همیشه که تو شرایط مشابه؛ مدیریت بحران بلد نیستم و اغلب فشارم میافتد و با دست صورتم رو میپوشانم عمل نکردم، جسورتر بودم دویدم دنبالش بغلش کردم، قلبم تند تند میزد چسبونده بودمش روی قلبم و دم گوشش میگفتم: هیچ وقت دستم رو ول نکن هیچ وقت. من نه تصوری از مادر شدن دارم و نه تصمیمی برای مادر شدن فقط خواستم بگم دست مامانهاتونو ول نکنید اونا چه تو بیداری، چه تو خواب و حتی تو خاک دلشون برا شما میتپه.! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 20:58

"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد."دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 2:37

"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد."دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 2:37

مادرش رو با موتور آورده بوده درمانگاه، هودی بلند و شلوار مام استایل به تن داشته با روسری مینی اسکارف جذاب، البته که مهدی جز هودی اسم مدلِ بقیه لباسهای اون دختر بچه نوجوان رو بلد نبود و با توضیحاتی که داد متوجه شدم. میگم دختر بچه نوجوان چون دَه تا دوازده سالگی اوج بلاتکلیفیِ بین بزرگ شدن و بزرگ نشدنه برام. دخترک رو عمو خطاب کرده و انگار که او دربهدر دنبال عمویی جوان با این نشان برای هم صحبتی باشه برای رفتن کنارش ثانیهای صبر نکرده. از دخترک در مورد علاقهاش به موتور سواری و نحوه یادگیریاش پرسیده و او با هیجان از پدر باحالش گفته که همیشه به علایق دخترش اهمیت میده، مهدی باحال بودن پدرش رو تایید کرده و از دخترک خواسته هیچ وقت علایقش رو بخاطر شرایط و فرهنگ جامعهای که همواره برای تحمیل شدن در تلاشه کنار نذاره و البته از دخترک قول گرفته یه کلاه ایمنی هم برا خودش بخره. مهدی در یک مرکز بهداشتی-درمانی کار میکنه که جمعیت تحت پوششان اقلیت نه به لحاظ دین و مذهب بلکه اقلیت فرهنگی به حساب میآیند، فرهنگ ازدواجشان حتی از دختر که رسید به بیست تنزلی در حد دختر که رسید به پانزده باید بحالش گریست یافته. در چنین جامعهای پدری که دخترِ به عقیده جمعیت بومیشان دم بختش رو پروبال میده برای شاد و با روان سالم زیستن نوبره. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 2:37

"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت سالگی شدم. :)28بهمن 1400 به جذابترین شکل ممکن 28 سالم شد."دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: پنجشنبه 12 خرداد 1401 ساعت: 3:39

ماجرا از این قرار است که از هر ور بوم نگاه کنی نتیجهاش سقوط است، از جامعه بزرگی نمیخواهم حرف بزنم، محدودهای اندازه یک خیابان را در نظر بگیرید کفایت میکند. دختران یازده سال به بالایی که بزک کرده در پی معشوقاند، نه اینکه کسی زورشان کرده باشد نه، خودشان دوست میشوند و سر یکی دوماه پایشان بیخ گلوی پدر و مادرشان فشار وارد میکند تا با ازدواجشان و همراهیشان در راه دادگاه برای گرفتن گواهی رُشد موافقت کنند. پسرهای جوانی که توانستهاند مدرک ارشد بگیرند و جملگی تا پیدا کردن کیس مورد نظر برای ازدواج سودای دکتری دارند اغلب جلوی درب درمانگاهها و مراکز درمانی کیشیک میدهند تا خانم دکتری تور کنند، تا پنج سال اختلاف سنی بزرگتر از خودشان هم ممنوعیتی ندارد، بالاخره قرار است پُز شوهر خانم دکتر بودن را بدهند و لِول خانوادگیشان با حضور یک پزشک چند مرتبهای صعود کند. دخترهای بیستودو سه سال به بالا غیرشاغل یا باید قید ازدواج را بزنند یا اگر بختشان آورده و انتخاب شدند چشم بسته بله را بگویند، شاغلها حق انتخابشان زیاد محدود نیست ولی فرهنگ جامعه به آنها القا کرده است که بخاطر کارت بانکی که هرماه پُر میشود انتخاب شدهاند پس تمام زورشان را میزنند از بوتاکس و ترزیق ژل و لیفت ابرو و... جانمانند چون احساس خطر میکنند، میترسند چشم شوهرشان یکی بهتر از آنها را بگیرد. و ما فکر میکنیم زنستیزی کمکم رنگ میبازد و ما فکر میکنیم روشنفکرتر شدهایم. مواردی که چند خط بالاتر نوشتیم همین ما هستیم، ماهایی که اکثریت جامعه را تشکیل دادیم، منتظریم معجزه شود و جهانی آرمانی داشته باشیم، شدنی است؟!  +کامنتهای جامانده رو جواب میدم، ببخشید بابت تاخیر.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: پنجشنبه 12 خرداد 1401 ساعت: 3:39

"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 21:08

دوستی داشتم که عاشق شده بود، درگیر معشوق بود، او چه دوست دارد، او چه موسیقیای گوش میدهد، رنگ مورد علاقه او چیست و او و او و او شده بود زندگی روزمرهاش. تمام تلاشش را کرد و شد اویی که کامل هم او نبود، جسورتر شد و به معشوق نزدیکتر، میدانید چه شد؟! معشوقش او را پس زد و دلیلش جالب بود: من از خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 21:08

"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 21:08

میفرمایند: خبر در شهر پیچید که فلانی اصرار داره همسرش رو طلاق بده. دوستاش دورهاش کردند و پرسیدند آخه بگو مشکلش چیه؟! فلانی پاسخ میده فعلا که از هم جدا نشدیم، آدم عاقل پشت همسرش حرف نمیزنه. از هم جدا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: دوشنبه 11 اسفند 1399 ساعت: 22:35

یه وقتایی منتظر اتفاقات مهمی، یه چیزی ته دل بهت فرمانِ جلو رفتن میده، انگار فقط خودت و اطرافیانت نیستی یه نیروی فرازمینی هُلت میده به یه مسیر قشنگ، به یک رویای سبزِ دست یافتنی. من این لحظات و ثانیههاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: دوشنبه 11 اسفند 1399 ساعت: 22:35

صفحه بندی