معلمِ روستا - تاریخ: 1403/3/31 ساعت: 15:49
چهارم ابتدایی که بودم، معلمم سر آخرین امتحان مدرسه شماره تلفن خونهاشون رو روی کتاب علومم نوشت. سه ماه تمام هرروز صفحه اول کتاب علوم رو باز میکردم، شمارهاش رو نگاه میکردم، تلفن خونه رو دستم میگرفتم ولی نمیتونستم زنگ بزنم. اینقدر زنگ نزدم که یهو به خودم اومدم و دیدم بیست سال از اون سالها گذشته. تلاش ک...
اتیمولوژی خداآفرین - تاریخ: 1403/3/16 ساعت: 19:48
از آنجایی که ما بچههای فعالی بنظر میرسیم استاد عزیزمان تکالیف درسی و غیردرسی پژوهشی برامون در نظر گرفتهاند و در یک اقدام سریع ازمون خواسته شد درمورد "ریشهشناسی تاریخی شهرمون" تحقیق کنیم. قبلا در وبلاگ درمورد کلیبر نوشته بودم حال فرصت رو مغتنم شمرده و بهتر دانستم درمورد خداآفرین هم در این مکان امن اث...
مهندسِ پزشکِ معلم - تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 21:45
"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت...
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو :: پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو - تاریخ: 1402/2/15 ساعت: 23:03
"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت...
مادرانه - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 20:58
در خواب پسری موطلایی داشتم که حدودا سهچهار سال داشت، دستاش رو از دستم جدا کرد و دوید سمت خیابون، دلم ریخت ولی مثل همیشه که تو شرایط مشابه؛ مدیریت بحران بلد نیستم و اغلب فشارم میافتد و با دست صورتم رو میپوشانم عمل نکردم، جسورتر بودم دویدم دنبالش بغلش کردم، قلبم تند تند میزد چسبونده بودمش روی قلبم و د...
:) - تاریخ: 1401/7/11 ساعت: 2:37
"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت...
البته بخاطر زاییدنش. - تاریخ: 1401/7/11 ساعت: 2:37
"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت...
نوری در تاریکی - تاریخ: 1401/7/11 ساعت: 2:37
مادرش رو با موتور آورده بوده درمانگاه، هودی بلند و شلوار مام استایل به تن داشته با روسری مینی اسکارف جذاب، البته که مهدی جز هودی اسم مدلِ بقیه لباسهای اون دختر بچه نوجوان رو بلد نبود و با توضیحاتی که داد متوجه شدم. میگم دختر بچه نوجوان چون دَه تا دوازده سالگی اوج بلاتکلیفیِ بین بزرگ شدن و بزرگ نشدنه...
یک، دو، چهار حرکت - تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 3:39
"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت...
به سمت قهقرا - تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 3:39
ماجرا از این قرار است که از هر ور بوم نگاه کنی نتیجهاش سقوط است، از جامعه بزرگی نمیخواهم حرف بزنم، محدودهای اندازه یک خیابان را در نظر بگیرید کفایت میکند. دختران یازده سال به بالایی که بزک کرده در پی معشوقاند، نه اینکه کسی زورشان کرده باشد نه، خودشان دوست میشوند و سر یکی دوماه پایشان بیخ گلوی پدر و ...
و من همچنان هستم و همچنان مینویسم. :) - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 21:08
"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت
و من نگرانِ از خود بیخود شدگان - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 21:08
دوستی داشتم که عاشق شده بود، درگیر معشوق بود، او چه دوست دارد، او چه موسیقیای گوش میدهد، رنگ مورد علاقه او چیست و او و او و او شده بود زندگی روزمرهاش. تمام تلاشش را کرد و شد اویی که کامل هم او نبود، جسورتر شد و به معشوق نزدیکتر، میدانید چه شد؟! معشوقش او را پس زد و دلیلش جالب بود: من از خو
خفته در بیداری - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 21:08
"پری.ص"کوچ کرده از بلاگفا :)آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-) الان شده بیست و سه :)و الان شده بیست و چهار :)الکی الکی شد بیست و پنج :)شد بیست و شش، باورتون میشه؟! :)99/05/05 ساعت 13:30 مهدی جان وارد زندگیم شد. (ازدواج تایم)(در بیست و شش سال و پنج ماه و هشت روزگی)یادم رفته بود بگم وارد بیست و هفت
گفتم: شاید منو یادتون رفته باشه! - تاریخ: 1399/12/11 ساعت: 22:35
میفرمایند: خبر در شهر پیچید که فلانی اصرار داره همسرش رو طلاق بده. دوستاش دورهاش کردند و پرسیدند آخه بگو مشکلش چیه؟! فلانی پاسخ میده فعلا که از هم جدا نشدیم، آدم عاقل پشت همسرش حرف نمیزنه. از هم جدا
و باید بمانیم، بنویسیم، بخوانیم و بتوانیم. - تاریخ: 1399/12/11 ساعت: 22:35
یه وقتایی منتظر اتفاقات مهمی، یه چیزی ته دل بهت فرمانِ جلو رفتن میده، انگار فقط خودت و اطرافیانت نیستی یه نیروی فرازمینی هُلت میده به یه مسیر قشنگ، به یک رویای سبزِ دست یافتنی. من این لحظات و ثانیهها
م مثل "من" در آینده - تاریخ: 1399/12/11 ساعت: 22:35
برای بلاگردون به دعوت رامین :) حالا اتفاق مهمتری افتاده، فانتزیهام شدن فانتزیهامون. حالا یک مهدی نامی هست برای ریختن فکرهامون روی هم، برای ساختن روزهای مشترک. "زندگی به سبک دوقلوهام" را چندین بار خو
برای من... - تاریخ: 1399/12/11 ساعت: 22:35
ای صاحب فال! بیهوا تفالی که از حافظ عایدش شده بود را فرستاد به من، بارها خواندمش حالا که خیلی وقت از آن شب میگذرد، من واوبهواو آن شعر و تفسیرش را حفظم. من شاهد عینی بودم برای دیدنِ تفسیری که تعبیر
امیدوارم امیدی باشه... - تاریخ: 1399/12/11 ساعت: 22:35
اینروزها از سیر خوردن، از سیر پوشیدن و از هر آنچه سیرم کنه بیزارم. نه طعم غنی بودن چشیدم و نه فقر، ما همیشه لالوی معمولیهای جامعه پرسه زدیم. لبخندمون دوخته به جیبمون نبوده، گاه با طالبیبستنی سهوپو
خوشبختی های خوشمزه کوچولو - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 1:16
بچه که بودم یکی یکی دندونهام میافتادن و پیرزن کوچولو ی تُپل میشدم، مامانم میگفت: جای خالی دندونت رو زبون بزنی کج درمیاد. ترجیح میدادم ساعتها زبونم رو از دهنم بیرون نگه دارم تا دندون کج نداشته باشم. کمی
قابِ دلخواهِ خانه من - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 1:16
اینجا قسمت جلویی آشپزخونه امونه که به پذیرایی باز میشه، به دو دلیل قاب دلخواه منه. اول بدیهی ترین دلیلم رو میگم: نور حس امنیتم رو تقویت میکنه و وجود چراغ گازی دیواری برای لحظه ای تاریکی در شب تاریک ز

برچسب‌های مرتبط

اعتراف میکنم | اعتراف صادق | اعتراف شجون الهاجري | یلدای تنهایی کامران مولایی | یلدای تنهایی شعر | یلدای تنهایی | وقتی یک دختر عاشق میشود | وقتي يک دختر حرفي نمي زند | وقتی یک دختر لب می گیرد | گزارش بیمارستانی