بهمن امسال
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:24
الان بیست و نهم بهمن ماه است و به این معنی است که من وارد بیست و شش سالگی شدم، بیست و شش سال و یک روز، بیست و شش سال و دو روز تا، تا هروقت که خدا بخواهد. امشب یک پری بودم با دو کیک. با این فکر که زندا
لک لک ها
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:24
خونه ما یه جای خاص و جالبه، یعنی فضای خونه امون خاص و جالبه. قبلنا که آدما شادتر بودن و وضعیت اقتصادی بهتر و تکنولوژی هم زیاد درگیرمون نکرده بود و دغدغهها کمتر و اوقات فراغت بیشتر بود هر چندماه یکبار
از خواندنی ها
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:24
نزدیک دوازده شبه، ظرفهای شام رو ریختم تو سینک ظرفشویی. برا تسکین سردردم یه قاشق از شربت استامینوفن برادرزاده ام رو سر کشیدم. از تو کیفم کتاب برداشتم بخونم، "دختر پرتقالی"، هدیه وارانه به مناسبت تولدم،
نامه ای به آنشرلی
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:24
1398/12/19 آنه جان سلام... حس میکنم حالت خوبه، بهتره بگم دوست دارم حالت خوب باشه، به یاد همه دلتنگی ها، لبخندها و گم شدنها در دنیای تو. میخوام یه تصویر ذهنی درمورد خودم برات ترسیم کنم، اینطوری هم خودم
روز یشمی رنگ من
-
تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 12:16
اینکه خودم هم باور میکنم که "خودم صاف و ساده ترین دختری هستم که به عمرم دیدم"، برایم زیاد هم جذاب نیست، دروغ چرا ناراضی هم نیستم از این صفتی که با خواست خودم بهم تحمیل شده. امشب اولین سری از دلنوشته ه
تولدانه
-
تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 12:16
فکر کنم همه میدونن امروز تولد بانوچه است، اگر نمیدونید اینجا رو بخونید. متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رای
بزرگترها را دوست ندارم
-
تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 12:16
پست پیش نویسی دارم با این عنوان "انگار که بزرگتر شدم"، مگر غیر از این است که بزرگترهای امروزی استاد سکوت اند و توجیه. سردار تو سیاهی شب ترور شد، خیلیهامون ناراحت شدیم، غصه خوردیم، گیج بودیم. رگ اتحادم
عاشقانه هایی که یه روزی صاحب دار میشن.
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:15
آماده میشم بخوابم، عینکم رو از روی چشمام برمیدارم، با دوتا دست چشمامو نوازش میکنم. نگاه میکنم به عینکی که میزارم داخل قاب، لبخند میزنم، بعضی وقتها همین عینک وجه تمایز من با بقیه بوده؛ آهان همون دختر ع
شباهنگ نامه
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 6:15
یه بار به سرم زد درمورد بلاگرا پست بنویسم، عنوانش هم مثلا "بلاگرانه" انتخاب کنم. از ریکشن ها و بازخوردهای احتمالی نگرانی نداشتم، حس کردم حاشیه به دنبال خواهد داشت پس بیخیال شدم. هیچ وقت پست های شباهنگ
پاییز
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:21
شاید از عوارض بزرگ شدن است که دیگر تغییر فصل مرا به هیجان وانمیدارد، حس هایی است آرام، گاه لبخند میشود و گاه دلتنگی، گاه نارنجیِ رنگ پریده میشود و گاه خنکای با صلابت و گاه ... من دخترِ گم شده در لابه
پست مهمان
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:21
در سرمای قبل پاییز روز های سردتر در انتظار من هستند. من و سرما با هم دوستیم نه سیگاری دارم برای دود کردن نه دل خطرکردن.... در آرامش قبل از پاییزم جا خوش کرده ام خسته ام از اتفاقات تکراری دوباره چشم ان
به بهانه دعوت
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:21
پستی به وقت بیست و هفت دی ماه نودوشش: نامه ای به چندین سال پیش شاید بعد از دوسال باز هم دلم خواست نامه ای به گذشته بنویسم در پست بعدی. تشکر میکنم از نسرین جان که منو دعوت کرد. :)
ما با هم معنی میشیم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:21
شب از نیمه گذشته و من همچنان بیدارم، برای بیدار ماندن بهانه جور میکنم: کاری قبول کردم و باید انجامش بدم هرچند دیروقت باشه. کاملا مشخصه که خودم رو گول میزنم. هنوز تا بیستمِ ماه چند روزی باقی است یعنی م
پرت نوشت
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:21
وقتی تو مینویسی، کلمه ها جان میگیرند، نفس میکشند، شکل میگیرند، میخندن و هرازگاهی آه هم میکشند. لحظه هایی که نوشته هایت صدا میشود و در فضا میپیچد، صدا و نوشته ات عطر یاس به یادگار میگذارند برای آن زمان و مکان. همین :) :: بیخوابی.. بیداری.. :: هجوم یه عالمه فکر و خیال..
دورهمی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:21
حرف بزنیم. :) امکان نظر دادن به صورت ناشناس هم فعاله.
این روزها
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:21
"در تمام طول مسیر هنگامه یکبار هم نگاه از خیابان برنگرفت، سالها بود که وجودش را چنین اشتیاقی لبریز نکرده بود، او به خانهای میرفت که متعلق به محبوبش بود و میتوانست بو و وجود او را در آن خانه احساس کند
زندگی کنیم زندگی رو
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:21
یکی یکی دکمه های پیرهن مردونه راه راه صورتی سفیدم رو میبندم، دکمه آخر از بالا رو که میبندم بابام میگه: خفه نشی یه وقت؟! لبخند میزنم و بارونی نقره ایم رو میپوشم و میگم: بابا خوب شدم؟! بهم میاد؟! میگه:
یکشنبه ادبی-هنری
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:21
امروزمان ادبی-هنری گذشت، من نمیدانم چه در دل آدمها میگذرد، شب خود را با چه فکرهایی صبح میکنند. عموحسن هم یکی از همین آدمهاست که نه از دلش خبر دارم نه از دینش، مطمئن نیستم خوشش بیاید عموحسن خطابش کنم ی
شد یه سال
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:21
پارسال دغدغه هام متفاوت با غدغه های امسالم بودن، دلخوشی هام با دلخوشی های امسال فرق داشتن. ده روز اول آذر ماه پارسال از تلخ ترین روزهای زندگیم بودن. روز اول داغون، روز دوم داغون، روز سوم داغون. ماه بع
ثبت شه برا شب عروسی صائب
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 9:16
بعضی وقتها بعضی چیزا که هیچ وقت اولویت نقل کردنت نبوده بخاطر جزئیات بی ربط و بانمکش تعریف کردنی میشن، مثل سه تا خانم امروز صبحی که برا خواستگاری اومده بودن، پای راستم روی پای چپم بود و میوه میخوردم و