چند ساله همه چیز ترسناکتر شده
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 9:16
گوینده خبر اعلام میکنه: آب دریاچه ارومیه 82 درصد افزایش یافته، لبخند رو صورتشه، شاید هم انتظار دارن منِ مخاطب هم لبخند گُنده به صورتم باشه، شاید باید لبخند داشته باشم، ولی این چند وقته آسیب ها و خسارت
بچه های تبریز
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 9:16
خواستم بگم: رفتین مرکز خرید میلاد نور، یه تاب و دامن خوشگل دیدین، نرید قیمت کنید "سه و نیم میلیون" تومانه. منم فقط خوشم اومد همین.!
یه چیزی شبیه دلنوشته
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 9:16
روزی که مهدیه رفت، دومین جمعه آخرین ماه پاییز بود، یه روز بارونی و دلگیر، دنیا رو سرم خراب شد. هیچکس نمیتونست آرومم کنه، حرفاشون عصبیم میکرد. اوایل نسبت به همه چی حالت تدافعی داشتم، همش فکر میکردم اگه
مثلا اگه مهدیه بود
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 9:16
میتونستم درمورد امروز، بدون خودسانسوری باهاش حرف بزنم.
کاش مثل گفتنش راحت بود
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 9:16
دلم میخواد بخوابم، وقتی چشممو باز کردم بلیط هواپیما دستم باشه و خودمم تو فرودگاه باشم تا برا همیشه از اینجا برم حتی تنها گفته بودم از کلمه "کاش" متنفرم؟!
به این نتیجه رسیدم که:
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 9:16
من مرد زندگیم، یک مرد واقعی... (با تمام دخترانگی ام)
میگذره
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 9:16
یک چیزهایی تکرار نشدنی ان، نه قانون پایستگی دارند نه جایگزینی، مخصوص زمان خاص خودشون هستند، مثل خیلی از دیالوگ ها، لمس کردن ها، دیدن ها، مثل این عکس:
بچه های کنکوری
-
تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 9:16
اینقدر حرص کنکور رو نخورید، بعد کنکور هم، عه ببخشید بهتره بگم بعد دانشگاه هم بقدری دغدغه و اعصاب خوردی و سرکوفت و خود کوفت خواهید داشت که حرص کنکور پیشش هیچه.! "احتمالا موقت"
انیمیشن
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:20
لینک
نود و هفتی که سخت ولی رو به اتمامه
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:20
ساعت 23:35 دارم با لپ تاب کار میکنم. تلویزیون برا خودش روشنه، سریال پخش میشه. دیالوگی که تا نصف ذهنم شنیدنش رو پردازش میکنه: :: من میخواستم تا همیشه کنارت باشم ولی ... عینکم رو از رو چشمم میبرم بالای
"خلاصه که همچنان دلم به حال برادرزاده های آینده ام میسوزه"
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:20
زنگ زدم به مامان، رفته بود مراسم تعزیه یکی از آشناهای دور، کلید خونه رو نداشتم، زنگ زدم به زنداداش، گفت خونه است برم پیشش. مامان هم اومد خونه زنداداش. زنداداش شیرینی سوغات دزفول تعارف کرد، گفت: داداشش
خوبتر میشم و منسجمتر مینویسم :)
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:20
من واقعا به جمله "هرچیز که در جستن آنی آنی" اعتقاد دارم. و این دوتا پیش آمد جلو روم میذاره اولی خواستن و تونستن و رسیدن و تهش چشمای قلبی قلبی و ذوق اینا ولی دومی، امان از دومی که خیلی ترسناکه. اکثر آد
پاشید بیایید اینجا
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:20
بیایید یکم حرف بزنید، حرف بزنیم دور هم خوش بگذرونیم. :)
همه حرف دارن برا گفتن، حتی ساعت روی دیوار اتاقم که سالهاست باتری نداره!
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:20
من بلدم چطوری بی ربط ترین بی ربط های دنیا رو به هم ربط بدم. میگه: من باز میرم گریه کنم تو بیا دنبالم نازم کن بیارم هیچی نمیگم نگام میکنه و میگه: رفتم گریه کنم تو اتاق لبخند متعجب میزنم و با حالت چشما
هرازگاهی هم یه حالی از خودمون بپرسیم.!
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:20
حتی جواب کلیشه ای و بدون تحلیلِ سوال بدیم.! من: خوبی؟! من: خوبم :)
قبلنا فکر میکردم
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:20
اگر روز پنجشنبه ای که میشه ساعت 14 از سرکار رسید خونه رو ساعت 16:30 برسی خونه حتما روز پنجشنبه دلچسبی میتونه باشه. الان مطمئنم که دلچسبه.
جمعه ای با عطر بنفشه
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:20
"بسم الله الرحمن الرحیم" اسفند ماه هرسال مامان و بابا سر اینکه روییدن بنفشه رو به من مژده بدن رقابت میکنن، ساعت حدودای ده و نیم صبح پدر بدون اینکه در بزنه وارد اتاق میشه و دوتا دستش رو میذاره رو چشمای
چالش تصور من از آینده
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 18:20
چشمامو با دست راستم نوازش میکنم و آروم بازشون میکنم، سرم رو برمیگردونم میبینم خوابه، بالا سرمو نگاه میکنم ساعت 05:38. یه تکونی به خودم میدم و از رو تخت پایین میام، صورتمو میشورم، مسواک میزنم، میرم آشپ
عاشقش شدم..
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:12
نود و دو سالشه، بازاریه، برا چهار سال دیگه چک و وعده قبول میکنه عاشق امید به زندگیشم.
آخرین پست تلخ
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:12
عصر هندزفری گذاشته بودم گوشم کلاه سویشرتمم کشیده بودم رو سرم تو حیاط قدم میزدم و آهنگ گوش میدادم و ... محمدامین اومد پیشم و گفت: پری پری عمه پری با مهدیه حرف میزنی؟! (هر روز عصر با مهدیه حرف میزدم) من