انتخاب درست - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 1:16
ایران، آذربایجان، برف و شهریور بله کاملا طبیعی است جا نخورید و شوکه نشید. باید بگم اینبار قراره هم استانیهام شوکه شن چون برفی روی زمین نیست حتی دل آسمون برای باریدن هم نگرفته، هم شهریها و همسایه هامو
دلخوشیهای صد کلمهای - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 1:16
چتم با همسرجان رو با ایموجی قلب پایان میدم، تو رختخواب جابجا میشم و چشام رو میبندم. صدای حوری و محمدامین رو میشنوم که برای قلقلک دادن بابا نقشه میکشند. فاصله اتاق تا پذیرایی تصورشون میکنم، دنیا با همه
گُم شده در تاریخ و جغرافیا و اجتماع - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 1:16
بامب بامب، نه صدای رعد و برق بود و نه زلزله ای درکاربود. صبح یکشنبه مان با صدای جنگ آغاز شد، صدایی که رنگ و بوی خون دارد. آنچه را که باکو و ایروان از تلویزیونهایشان تماشا میکنند را ما به نظاره نشسته ا
ناظرانِ بیرحم - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 1:16
مطمئنم دنیا قشنگیهاش بیشتر از کدرهای نچسبِ دلزننده است، ته ته نگاهم دنبال هر آنچه که مثبته و نشونی از خوبی است میگرده. از جنگ گفتم، از بدیهاش، از تلخیهاش، از غمش، از تاثیرش روی زندگیمان. حالا میخوام ی
داستان گذشتگان (ادامه) - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 1:16
تفنگش جزء به تفریح و شلیک به سیبل دستسازش در نمیشد، گهگداری هم سیبی در هوا پرتاب میکرد و با دونیم شدن سیب بخاطر اثابت گلوله تفنگش نفس حبس شدهاش رو بیرون میفرستاد و تمام ناگفتههای دلش با همان صدا
مگر نه؟! - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 1:16
"چشمها را باید شنید."
کتابچین - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 1:16
در زندگی روزهایی هست که عادی و معمولی به نظر میآیند. نه کسی درخشندگی رنگشان را میبیند، نه عطر جادوییشان را در هوا احساس میکند؛ اما وقتی یک حادثه کوچک میآید و به سنگینی کوه دماوند میافتد روی زندگ
چون نویسنده اش مرض داشت - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 16:41
جوابم برا سوال آقاگل بود که پرسید: بنظرت چرا کاکرو هیچ وقت نتونست سوباسا رو شکست بده؟! پشت یک چیزهایی واقعا هم هیچ منطق خاصی وجود نداره، حتی پشت برخی نفرت ها و دوست داشتن ها و ...
زندگی به سبک دوقلوهام - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 16:41
پستی برای چالش صخی: پشت بام خونه امون رو دوست دارم، همون شبی که پیشنهاد درست کردن باغچه کوچولو با گلدانهای شقایق، درختچههای سرو و یه عالمه سبزی که معمولا برای عصرونه های بهار و تابستون میچسبه رو برای
سوال - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 16:41
1. هلما وبلاگ رو توصیف کنید. (10نمره) 2. انتقاد، پیشنهاد و هرآنچه فکر میکنید لازمه بدونم رو بگید لطفا. (10نمره) شرکت کردن همه اتون برام مهمه، پس اگر پست رو دیدین پیام دادن رو فراموش نکنید لطفا. ارسال نظر ناشناس هم فعاله. ماه جدید قمری هم مبارک. :)
مگر نه که زندگیم تو وبلاگم جریان داره - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 16:41
صدای بارون قلقلکم میده برای بلند شدن، فکر کردن و لذت بردن. دم دست ترینها رو انتخاب میکنم؛ کلاه پدر، روسری خواهر بعنوان شال گردن و کت مامان بله همینقدر بی ملاحظه، میپوشمشون و خودم رو میرسونم به حیاط، د
میار کتاب - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 16:41
چرا از نسرین تشکر نکردم بابت آشنا کردنم با "تاریک ماه"؟! شاید اگر وبلاگ نداشتم و با نسرین دوست نمیشدم، هیچ وقت با میرجان و خاطراتش همراه نمیشدم و حس خوب لذت بردن از یک کتابِ خوب را ناخواسته از خودم در
برای شکفتن - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 16:41
روزهایی که هنوز نیومده اند و دلتنگشونیم رو وقتی از راه رسیدن باید نوازش کرد، خسته زندگی در خیالمون هستن، باید که آب و دونشون داد.
از خوشبختی ها - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 16:41
غم که یکی دوتا نیست، ما هم که بلدیم بال و پرش بدیم و شاید... بهتره بگم ما هم که بلدیم با واقعیت ها روبهرو شیم. دوست داشتنی هام رو برا خودم دوست داشتنی تر میکنم. بجای اینکه حرص اونی که ندارم رو بخورم،
از خاطرات طفولیت - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 16:41
پدرم عین سی سال خدمتش رو در منطقه عشایری بود، تابستون که میشد، جیپ سبز رنگمون رو آماده سفر میکرد. برادرها بزرگتر بودند، پس یا خونه میموندند یا جدا از ما به مسافرت میرفتند. پدر، مادر، خواهر و من کار هر
دریغ نکنیم - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 16:41
دیدین بعضی وقتها هرکدوممون دنبال بهونه ایم؟! دنبال بهونه برای انفجار، خالی شدن، عشق ورزیدن، حرف زدن، گند زدن، گریه کردن و بلند خندیدن و هزارتا عمل و ریکشن دیگه که منتظریم یکی بهونه اش رو بده دستمون. لطفا هوای همدیگه رو داشته باشیم و بهونه ها رو از همدیگه دریغ نکنیم، دنیای با بهونه پرجنب و جوشتر و صا...
به فاصله چند ماه - تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 16:41
چند وقت پیش خبر خودکشی مشکوک یه دختر جوون تو شهر پیچید، هر کس از نگاه خودش قضیه رو بررسی میکرد و من به این فکر میکردم که "مُرد"، تموم شد همین. میتونست بمونه، زندگی کنه ولی... حافظه خوبی دارم، یعنی به
زندگی آزاد - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:24
چندوقت پیش تو یه جایی خوندم ذائقه غذایی آدمها هرچهارسال تغییر میکنه، این تغییر برا من حتی میتونه به فاصله چهارماه باشه. با تلفن اداره شماره آقای "ام" رو گرفته بودم درمورد قطعه مورد نیاز برا یکی از دست
به وقت خواب نما شدن - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:24
جدیدا نمینویسم از دو دقیقه ای که به اندازه یک هفته فکر کردن به میلیون ها آدم سپری شد، از عمه کمکم کن خرسم رو از روی کمد بردارم شروع شد، از پتویی که تا روی کتف مامانش کشیدم و با اشاره چشم متوجه اش کردم
دنیای قشنگِ واقعا قشنگ - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:24
محمدامین ما بچه تر که بود، در جایگاه استفاده از "با کمال میل" به اشتباه میگفت: با کمال مِهر. الان که بزرگتر شده میگه: "با کمال مهر" قشنگتره حتی. مفتخرم عرض کنم موافقم باهاش.

برچسب‌های مرتبط

اعتراف میکنم | اعتراف صادق | اعتراف شجون الهاجري | یلدای تنهایی کامران مولایی | یلدای تنهایی شعر | یلدای تنهایی | وقتی یک دختر عاشق میشود | وقتي يک دختر حرفي نمي زند | وقتی یک دختر لب می گیرد | گزارش بیمارستانی