"راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی" - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:12
من هنوزم تو کیف پولم عکس سه در چهار میذارم، به آینه کیف پولم نگاه میکنم و روسریمو درست میکنم. یه حس کهنه داره، یه حس شبیه بزرگ شدن، پیر شدن نه ها بزرگتر شدن. تصمیم گرفتم یه صندوقچه چوبی بخرم خاطراتمو
همچنان امیدوار به روزهای پیش رو ... - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:12
به عقب که نگاه میکنم میبینم روزها خیلی زود برام دچار تغییر میشن، اتفاقات زیادی رو تو بازه زمانی کوتاه تجربه میکنم. شادی، غصه، آرامش، بی قراری، دوست داشتن، ساکن موندن، تجربیات و لحظاتِ در تضاد هم. اینج
همینقدر پیگیر... - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:12
چهارتا دوست صمیمی داشتم یعنی دارم فاطمه: از پیش دبستانی نعیمه: راهنمایی مهدیه: از روز اول دانشگاه پریسا: از سال دو دانشگاه چند سالی بین منو فاطی فاصله افتاد، تا اینکه پیارسال روال قدیم رو پیش گرفتیم.
وسط همایش اومدم بگم دارم عاشق این مرد کچل اصفهانی میشم - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:12
خیلی وقته عاشق نشده بودم، خوشحالم باز میتونم عاشق شم متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی با
خیلی بی ادب طور - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:12
اینجاست که میگن خر بیار و باقالی بار کن. برداشته واسه زن مطلقه (بی همسر به علت طلاق) پرونده بارداری باز کرده خیر سرش مراقبت هم انجام داده. :| سهیلا رو هم نوشته صحیلا
هدیه آقاگل :) - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:12
مقدمه اش حالمو خوب کرد: مجبورم از همان ابتدا این موضوع را یادآوری کنم که این واقعه نه تخیلی بلکه کاملا حقیقی و اتفاقات آن در عین جالب بودن واقعی حتی گاه ترس آور، باور نکردنی و حیرت انگیز است در نتیجه مطالعه آن نیاز به حوصله، شجاعت، واقع بینی و توجه زیاد دارد. میتونه کتاب خوبی باشه برا انسجام دادن به...
چهل روز تمام - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:12
مهدیه یه عروسک خوک صورتی داشت، شب یلدا بود و مام خوابگاه بودیم، تصویری با مامان مهدیه حرف میزدیم، اونور خط یکی به مهدیه گفت: اون عروسک چیه دیوونه؟! مهدیه گفت: وقتایی که پری نباشه این رو بغل میکنم، شبی
این مرد - تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 2:26
دختر قوی ایم، میتونم از حقم دفاع کنم، یاد گرفتم ثباتم رو به جامعه ام تحمیل کنم. ولی هیچ وقت دوست ندارم مرد باشم، سخت باشم و ظرافت دخترانگیم رو یادم بره، با حالت چشمام حرف میزنم، مچ دستام رو میذارم زیر
کلی حرفه - تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 2:26
دعوا میکنیم قهر میکنم میرم اتاقم میخوابم فردا میشه ساعت یازده صبح زنگ میزنم بهش میگم: خوبی مامان؟! یادم نبود قهریم . (مادرانه) + فقط سرشلوغی هام زیاد بودن. هستم. میام. میخونم :)
700 - تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 2:26
سر خیابون پیاده میشم، دوتا کوچه طی میکنم تا برسم خونه، محله ما پیرمرد پیرزن زیادی نداره، تابستون بچه های زیادی تو خیابون ولو بودن الان سرگرم مدرسه ان، یه چیز جالب اینکه همدیگه رو با اسم و فامیل صدا می
آدمای جدی - تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 2:26
من زندگی رو شوخی شوخی میگذرونم، بعضی ها متوجه شوخی هام میشن، بعضی ها هم حق دارن متوجه نشن، وقتی هایی که صدام آروم و تو دماغی میشه یعنی طرف مقابل متوجه لحنم نشده و منم نمیخوام توضیح بدم و بیخیال از ادامه بحث میخوام حرفمو جمع کنم.
سکانس های خواب و بیداری - تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 2:26
تاریک بود، هوا گرگ و میش بود، شب بود، شایدم سحرگاه، یه ساختمون بزرگ بود اطرافش چندتا درخت، ساختمون شبیه مدرسه ابتدایی بود که توش درس خوندم، اونجا نبود فقط شبیه اش بود، یه حس کهنه داشت، حس دلتنگی. کمی
دردش رو فهمیدم، میخواد بهم بفهمونه باید حالم خوب باشه ولی نمیدونه که حالم خیلی خوبه! - تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 2:26
میگه: قانون جذب رو خوندی؟! من: آره _ میشه از رویاهات بگی؟! + دوست ندارم همه جا جار بزنم ولی میتونم بهت بگم که خیلی, قشنگن _ مطمئنم شبیه رویاهات میشی، روزی رو میبینم که وسط رویاهات غلت میزنی + آره میرسم
لطفا دعا کنید - تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 2:26
تو رو خدا مهدیه منو دعا کنید,، دوستم رو دعا کنید.
مهدیه رو دعا کنید - تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 2:26
مهدیه, بعد این همه سال سختی تازه شروع کرده به نفس راحت کشیدن، تازه برا خودش خانم دکتر شده، تازه از بند لنفوم بی ریخت آزاد شده، اگه این انفجار گاز بلایی سر مهدیه بیاره من از تمام گرمای جهان حالم بد میشه
برا مهدیه نوشتم.. نخونین ناراحت میشین. - تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 2:26
قصه ات پر غصه بود خیلی خیلی.. دیشب مامانت میگفت: پری دیگه تو دختر مایی تو بی تابی کنی ما چه کنیم، بی تابی نکن دخترم. مگه میشه؟! دیشب بهم گفتن شام بخور، تو نخوری مام نمیخوریم، مگه میشه؟! مگه ما برا شا
قراره دوستتون نداشته باشم - تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 2:26
حس میکنم خیلی خودخواهم، وقتی به حسم مطمئن شدم که وقت وقته حرف زدن با مهدیه بود، مثل معتادی شده بودم که بهش مواد نرسیده. رو آدمایی که دوستشون دارم حساسم، بعضی وقتها حس میکنم حساس میشم و حساس میشم و یهو میبینم سربار شدم. و مهمتر از همه این خصوصیات، آدمی مثل من که ظاهری یخ و رو داره و دورنی عمیقا اختصا...
قول دادیم پای هم بمونیم.! - تاریخ: 1397/3/22 ساعت: 4:46
خیلی زود دوست شدیم، پنج ماهه با همیم و دو ماهه دوستیم، بهش گفتم: دوستی تعهد میخواد، هر لحظه که به همدیگه نزدیک تر میشدیم یادآوری میکردم که دوستی ارزشمنده، هر بار محبتمون بیشتر میشد یادآوری میکردم که دوستی معنای ابدی داره، خواست باهام درددل کنه یادآوری کردم که دوستی مسئولیت بزرگیه، تا اینکه آخر سر به...
آدم های بیگانه، دنیای بیگانه، جامعه بیگانه. - تاریخ: 1397/3/22 ساعت: 4:46
بیگانه. آلبرکامو. "پس گفتار": مدت ها پیش بیگانه را در یک جمله خلاصه کردم که میدانم بسیار پارادوکسی بود: "در جامعه ی ما، هر کسی که در مراسم تدفین مادرش گریه نکند میتواند محکوم به مرگ شود." قسمت محاکمه مورسو، نقش اول داستان بقدری لج درآر و جذاب نوشته شده که بعد از خواندن اظهارات هر یک از شهود از کوره ...
صبح امروز، بعد از سه سال - تاریخ: 1397/3/22 ساعت: 4:46
به یاد ایام جوانی رفتیم پیش استاد. اینبار با شادی :)

برچسب‌های محبوب

هوا سرد شده | یه سوال | ممنون خدا جونم | ممنون خدا جون