نمیدونم مشکل کار کجاست.
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:27
خواهر: با مانتو سبزم روسری سر کنم یا شال؟؟ من: روسری سه گوش خواهر: آها این شاله باهاش خوب میشه. من: :|| خواهر: بنظرت با لباسام چه کفشی بپوشم؟؟ من: اون قهوه ای چرم بدون پاشنه. خواهر: آها اون مشکی پاشنه پنج سانتی عالی میشه. من: :|| خواهر: فردا با چه تیپی برم پیش دوستم خوبه؟؟ من: اسپرت، راحت هم هست. خو...
"نوستالژی و متن بی سروتهِ مسخره"
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:27
توصیه دوستانه: اگر پست رو خوندید و حس کردید فقط وقتتون تلف شده پای خودتون از من گفتن دیشب سحر کاملا مستبدانه با من قرار گذاشت که صبح با هم بریم مدرسه, اگه لازمه پس باید بگم سحر زنداداشمه و معاون مدرسه است. مستبدانه که میگم معنیش اینه, گفت: فردا با من میای بریم مدرسه همکارم نمیاد تنها هم میترسم. این ...
بی مزه دوست داشتنی.
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:27
بعضی وقت ها که در جدی ترین لحظات زندگی غرق میشوم، نقطه اتمام این خفگی، خنده بلندی است که به تمام افکارم نهیب میزند و میگوید: "شوخی شوخی زندگی رو جدیش نکن." * میشه مضحک ترین، بی مزه ترین و یا حتی مسخره ترین جمله ای که به ذهنتون میاد رو بگید؟؟
گفته بودم معذرت خواهی کرد؟؟
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:27
بین دانشکده ها رو هم با 206اش میرفت, هربار من رو میدید سرعتِ کمش کمتر میشد و چهره عبوسش عبوستر. آخرین روزهای وداع با دانشگاه بود, مقابل کلاسِ مهدیه منتظر بودم بیاید بریم بیرون. چون مهدیه ترم بعدی را باید بدون من سپری میکرد آخرین روزهای ترم هفتمان را باهم میگذراندیم. با مهدیه پله ها را یکی یکی پایین ...
از کابوس هایت حرف بزن.
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:27
از طرف واران عزیز دعوت شدم به بازی وبلاگی که خانم آسی برگزارش کرده. :) زیاد خواب میبینم ولی همه اش یادم نمیمونه, بعضا میتونم رو خواب هام تسلط داشته باشم و به سمتی که دوست دارم سوقش بدم. حتی شده وسط خواب بیدار شدم رفتم آب خوردم, رفتم بابا گردنم رو ماساژ داده برگشتم خوابیدم و ادامه خوابم رو دیدم. خواب...
یه توپ دارم قلقلیه...
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:27
1. فوتبال ایران در سطح لیگ برتر چقدر درآمد دارد؟؟ 2. درآمد حاصل از فوتبال چه میشود؟؟ 3. چقدر برای فوتبال هزینه میشود؟؟ 4. ماجرای بخش خصوصی و دولتی چیه؟؟ همینجوری دلم خواست یکم فوتبالی شم. :) ریز مبلغ قرداد بازیکنان و مربیان ماشین حسابم سوخت, شما اگه تونستید به منم بگید چقدر پول این وسط جابه جا شده؟؟...
عروس شدم+ ادامه مطلب
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:27
درواقع فقط لباس عروس پوشیدم همین :) لباس عروسی که تنم هست، لباس عروس مادر دوستم هست که بیشتر از "سی" سال پیش عروس شده. مادر چاق و قد بلند دوستم خیلی اتفاقی گفت: یادش بخیر منم جوان بودم مثل تو بودم، امان از بالا رفتن سن که چه با آدم نمیکنه.. و پیشنهاد پرو کردن لباس عروسی اش رو داد. + فقط هم به عنوان ...
اینجا موقتا حال عالی نداریم.
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:27
همیشه صراحتا گفتم: اگر به فرض محال امکان بازگشت به گذشته را داشتیم، به هیچ وجه دلم نمیخواست برگردم عقب. اما در این بامداد جمعه در لابه لای دست و پنجه نرم کردن با انواع حس ها از خوشحالی تا گریه تلخ آن هم مثل ابر بهار که نه ابر پائیز، دلم قانون شکنی موقت خواست مثل خنده های ثانیه ای وسط بغض یا بغض لحظه...
تنها دست آورد سفر
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 20:53
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
بابام گفت: نمیخای آدرس فضای مجازی که توش مینویسی رو بدی. گفتم: نه. گفت: باشه :)
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 20:53
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
روز دختر مبارک :)
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 20:53
من: بابا روز دختررررره. بابا:بدو بغلم(بوسم میکنه و میگه: روزت مبارک) مامان: بعد از چند سال دلم برا بابام تنگ شد. بابا: (منو از خودش جدا کرد، مامان رو بغل کرد و بوسید و گفت: روزت مبارک بانو) من: :||||| عه بابا بچه نشسته هاااا بابا:(دستاش رو به حالت نیایش و راز و نیاز با خدا برد بالا) و گفت: خدایا انص
می ارزه به امتحان کردنش :)
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 20:53
یه شب سرد، سکوووووووت و آتیش همین... اگه سکوتی که اینروزها کم یاب شده هم نبود، یه هندزفری و پلی رو آهنگایی که ذره ای برات مهم نیست چی ان، نه لحن، نه ریتم، نه محتوا هیچی... بشینی، راه بری، بدویی، بخندی، پشت درخت گریه کنی یادت باشه پشت درخت، فقط مهم اینه خودت باشی و خودت، با خیال راحت رویا ببافی و غرق
منو این همه خوشبختی محال نیست.
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 20:53
زیر پست نسرین نوشتم: یه هفته بیکارم و حسابی وبلاگ ها رو میخونم و پست مینویسم. کارهایی که مهندس گفته رو تمام و کمال انجام دادم، کلاس رو رفتم، مسافرت ام تموم شده، کلاس هفته بعد رو هم کنسل میکنم، یه هفته میشینم خونه، تو کارهای خونه کمک میکنم، زمان نت اومدنم رو زیادتر میکنم، مطالعه میکنم. پتک اول رو است
کی رمز میخاد؟؟ (نقاشی رسید دستم) دوستانی که کامنت دونیشون کلا بسته است، چطور رمز بفرستم؟؟:|
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 20:53
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
هییییم.
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 20:53
حرف میزدیم باهم، گفتم: میخاد عروسی کنه. پرسید: چند سالشه؟؟ + 28 _ واقعا؟؟ + آره نکنه فکر میکردی 18 سالشه؟؟ _ نه جانم الان 18 ساله ها متاهل ان. قبلترها مامان ها میگفتن: نرو بیرون سرما میخوری. الان میگن: بشین جلو کولر سرما بخور ولی نرو بیرون میمیری. عروسی حسین(پسرعمه) استحقاق پست شدن سر فرصت رو داره
بشتابید
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 20:37
هلمایی که چند وقت هست میشناسید دست به یه کار جدید زده "طنزنویسی", فک کنم به دید اکثریت این نوع نوشتن به من نمیاد. خب راستش از روز ازلِ وبلاگ نویسی هم دغدغه نویسندگی نداشتم و یه چیزی بگم نزنید منو الان هم زیاد دغدغه اش رو ندارم ولی بعضی پست ها امیدوارم کرد مثلا اینجا که بخاطر چیدن چند تا کلمه ای که د
مادر بودن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست.
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 20:37
صبح بهشون گفتم نمیتونم مسئولیت قبول کنم ... بچه فقط صبحانه خورده بود، یکم باهاش بازی کردم واقعا توان کنترل کردنش رو نداشتم، بیسکوییت دادم بخوره بجای خوردن خورد کرد ریخت رو فرش، اسباب بازی ریختم جلوش بازی کنه یه ربع نکشید دلش رو زد، کلافه شده بودم سرمو تو دستم جمع کردم و چند ثانیه چشمام رو بستم وقتی
یه توصیه
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 9:09
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
موردی نوشت
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 9:09
جدیدا فضای وبلاگ، همین جایی که خط خطی های من رو میخونید یه کوچولو دل زده شده و احتمالا حضورم و کندوکاوم لابه لای پست هاتون دل زده تر، باید بگم چون وبلاگ و آدماش برام مهم ان و دوست دارم حفظش کنم پس مدیریت زمانی میکنم که ثباتم در اینجا خدشه دار نشود. چند وقت پیش استاد جانمان برای تجدید دیدار دعوت ام
منم میگم: سربازی بد است.
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 6:49
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"