تلخوانه
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 2:59
یک برنامه تلویزیونی یکی دو ساعته هم میتونه آدمی رو خشمگین کنه. سلبریتی، مجری هرکس که بواسطه شغلش مشهوره فقط اندازه ای که در قاب تلویزیون میبینم برام جالبه، و رامبد جوان همشهری و همزبانم اندازه موفقیتش در خندوانه و حرفه اش در نظرم جالبه، امشب خیلی خیلی عصبی شدم از دستش، از حرکت غیرحرفه ای و غیراخلاقی
قصه های خودم.
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 2:59
این عکس بی هوا از من گرفته شده. گفت: به چی فکر میکردی؟؟ دقیقا مثل رمضان پارسال رو پله ها نشستی و دقیقا مثل پارسال تو خودتی و دقیقا مثل پارسال لبخند میزنی ولی برعکس پارسال. گفتم: برعکس پارسال چی؟؟ گفت: امسال بزرگتر شدی همین. ذهن ام در لحظه خالی شد, فکرام, حرفام با خرس تو بغلم, همه فراری شدن. تا اینکه...
این شب ها به یاد همدیگه باشیم و قبل از از خودمون به یاد هر کس که تن و روحش در بستر بیماریه.
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 2:59
نه اهل قضاوت ام و نه مقایسه، من خودمم، با تمام بدیهام، با همه خوبی هام. با همه شوخی ها و با همه جدی بودن ها. با تمام گفته ها و با دنیایی پر از نگفته ها. مومن ام اندازه خودم نه بیشتر نه کمتر. دل دارم، عقل دارم، انتخاب دارم. همه اشون کنار هم جمع میشن و با دوتا دست و دوتا پا و یک جفت چشم میشن من، منی ک
هیچ وقت "حال" کسی رو از روی عادت نمیپرسم.
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 2:59
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
اعلام حضور.
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:17
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
این پست 28 اردیبهشت نوشته شده.
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:17
اینروزها زیاد پست مینویسم و هیچ فکری به حال مخاطبی که به امید خوندن پست خوب از یه بلاگر روی ستاره روشنی کلیک میکند و مواجه میشود با کلماتی که شاید برایش بی معنی باشد و نهایت پوزخندی برای این اندازه سطحی بودن بر لب بنشاند نمیکنم، خودخواهانه مینویسم و حتی پیش نویس میکنم، از برنامه کوه رفتنی که با پدر
سبک
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:17
تا حالا به نوشته های خودتون توجه کردین؟؟ اینکه آیا با سبک خاصی مینویسین؟؟ لحن مخصوص به خود دارید؟؟ نقطه اوج پست هایتان چیه؟؟ و همچین سوالاتی؟؟ * یک متنی در همین راستا در ذهنم هست که چند وقتی هست میخواهم بیانش کنم، ایشالا وقت کنم و با خودم در چگونگی بیانش به توافق برسم میشه یکی از پست های اینجا :)
23 سالگی لعنتی
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:17
وقتی بابات میگه: آماده شو بریم دور بزنیم و مامانت آروم میگه: به حرفای بابات گوش بده ولی با عقل خودت بسنج، یعنی یعنی یعنی ازت توقع بزرگتر شدن دارن، یعنی ناخواسته قراره تمرکز ات تقسیم شه، یعنی آروم آروم مهم ها به رخ کشیده میشه، یعنی ... با وجود همه این دغدغه ها میشود صبح با صدای رعد و برق بیدار شد، می
تعداد رد تماس ها به قدری که در اسکرین جا شود نمایان است وگرنه به واقع چند برابر این تعداده.
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:17
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
بالاخره وقت شد بنویسم :)
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:17
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
با بچه های امروزه مقایسه نکنید لطفا
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:17
دقیق یادمه چهار سال و خورده ای داشتم و تازه خواندن و نوشتن یادمیگرفتم، تلویزیون فیلم پخش میکرد، خواهر و برادر میخ کوب شده، چهارتا چشم رهن کرده زل زده بودند به صفحه تلویزیونی که مطمئنا اینچ کمی داشت. تیتراژ آغازین سریال در حال پخش بود، رسید به اسم نویسنده، فونت اسم نویسنده خیلی دلربا بود، خیلی شیک و ...
با صدای خودش یه عالم دیگه است.
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:17
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
"ف"."ض"
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:17
حرف میزد و تقریبا اجازه حرف زدن به کسی نمیداد، با جملاتی مثل: صبر کنید حرفم تموم شه بعد. حرفمو کامل نگم یادم میره ببخشید. بالاخره بعد ساعتی رضایت داد و خواست به حرفاش خاتمه بده، گفت: مقصود از این افاضات ... لبخند ریزی بر لب نشاند و زیر لب گفت: افاضات نه جانم بگو اضافات :)
موردانه
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:17
1. دختری که ساعت سه و ربع این آهنگ رو از نت پیدا میکنه و نزدیک شش دقیقه باهاش بالا پایین میپره, مطمئنا هیچ وقت نمیتونه ناراحت بمونه. 2. یکی از سرگرمی های سحر برام بازی کردن با تخم ریحان توی شربت هست, دو لیوان شربت رو حتما میخورم. 3. پریشب از کارت اهدا عضو ام رو نمایی کردم, یعنی داداش میخواست جو بده
بگم: ولی من ناراحت شدم :) و...
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 16:00
دلم میخواد با یکی قهر کنم، نه اینکه قهر بمونما نه، آخه واقعا دلیلی برا قهر هم ندارم، شاید چون دلم میخواد بهونه ای باشه برا پرحرفی :) + چهارتا پست پیشنویس در عرض سه، چهار ساعت زیاده... و .... دلم یه آهنگ "سه بعدی" میخواد.
چرا؟؟
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 16:00
یه سوالی ذهنم رو درگیر کرده: چه چیز باعث میشه یکی که در حقتون بد بوده رو "ببخشین"؟؟ بد حالا به هر نحوی، مثلا: با حرف دلخورتون کرده، ضربه عمیق تر از حرف بهتون زده، دروغ گفته، دلتون رو شکسته، اذیتتون کرده هر چیزی. اصلا تا حالا کسی رو از ته دل بخشیدین؟؟
دیروز هم خواستم به شوخی نظر بدم ولی ....
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 16:00
ترم های اول بود، زمانش دقیق یادم نیست، نشسته بودیم تو اتاق، گوشیش زنگ خورد، جواب داد، وسط مکالمه قطع شد. گفت: تو بودی چیکار میکردی؟؟ من: چی رو؟؟ تعریف کرد: همکلاسیم بود زنگ زد، در مورد کلاس و کنسل کردنش حرف میزدیم، یهو قطع کرد، پیام داد که خواهرم اوم
آمدنت نزدیک است.
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 16:00
دلم واسه سحرهای ماه رمضان تنگ شده، حتی اگه بعضی از روزهاش رو روزه نگیرم :) الان: 4:12 اذان صبح یه دل سیر همه رو دعا میکنم....
عنوان دارم ولی نمینویسم....
-
تاریخ: 1396/2/24 ساعت: 1:29
حس جالبی نیست که نود درصد از برنامه های زندگیم گره خورده (یا گره زدم) به یک چیز. آخرین باری که برنامه متلب رو باز کردم یه ماه پیش بود، روبیک مدلسازی میکردم. پیام داده: سلام بی وفا. :)
یادش بخیر....
-
تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 23:29