یکی نوازش میکنه، یکی حالش بد میشه.
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:46
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
اهدای زندگی به انتخاب"آقاگل"
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:46
مرگ نه تلخ است و نه ترسناک, دیر یا زود به وقتش سراغ همه امون میاد و هر کدوم به طریقی لبیک اش رو پاسخ میدهیم. بعضی وقت ها چرخ گردونِ جهان طوری میچرخد که مرگ یکی میتواند شیرین تر از مرگ طبیعی باشد, زندگی ببخشد, به آرامش برساند و آرام شود. مرگ مغزی یعنی تمام, حداقل اینکه تا الان علم ثابت کرده امکان برگ
"زن دوم" به انتخاب "میرزا"
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:46
"زن دوم"،"چند همسری مردان" یک موضوعی که به شدت محکوم میکنم. در هر شرایط، موقعیت، جا و مکانی استنثا وجود داره، من از استثناها صرف نظر میکنم و در مورد شرایط نرمال مینویسم. مردی با ذوق و پذیرش قلبی سر سفره عقد مینشیند و پیمان محکمی که آرزوی همه ابدی ماندن آن است با یک بانوی ترگل ورگلی میبندد، اگر تصمیم
بازی بازی شمام بازی
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:46
سلام... بالاخره بعد از چند روز طبیعت گردی، با پاهایی سیاه شده، لباسی گرد و خاک شده، تنفس هوای تمیز، نوشیدن از آب چشمه های جاری، چیدن پونه و کاکوتی و چند گیاه دیگه که اسمشون رو نمیدونم، خوابیدن در هوای منفی چند درجه سانتی گراد برگشتیم به تبریز با گرمای کمتر دیده شده اش. از یه ضدحال بهتون بگم، با ذوق
یکی از جذابیت های تابستان.
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:46
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
چندبار پیش اومده
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:46
متنی در ذهنم بوده که قرار بوده تبدیل به پست شه یا پستی نوشتم ولی هیچ وقت انتشار ندادم حتی پیش نویس هم نکردم. دلیل: وبلاگ های به روز شده ای که دنبال میکردم رو باز کردم، با پستی رو به رو شدم که انتشار پست من میشد جواب برای پست او، یا اظهار نظر غیرمستقیم درمورد پست او، یا مطلبی کنایه ای برای پست او.
کنکور به انتخاب "اسمارتیز"
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:46
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
پنجشنبه نوشت.
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:46
امروز یعنی شش ماه بعد از فارغ التحصیل شدن سه ساعت سر کلاس نشسته بودم، همکلاسی هام اکثرا دانشجو هستن و از من کوچکتر، بالطبع من اطلاعاتم نسبت بهشون بیشتره، آخر کلاس یه پسر علیرضا نامی هی ازم مشاوره میخواست، بعد مثلا خواست بزرگونه حرف بزنه میگه: من خیلی کنجکاوم راز موفقیت شخصیت هایی مثل شما رو بدزدم. ی
فقط حس میکنم.
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:46
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
درکش میکنم با اینکه من چندسال پیش قبول شده بودم.
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 4:46
زهرامون تیزهوشان قبول نشد, گفتم: فدای سرت. خیلی جمله ی دلنشینی بود برای زهرا آن هم بعد از یه هفته تحمل کردن نگاه های سنگین مادرش و مقایسه بی رحمانه زهرا با دانش آموزهای کلاس خودش و تاکید به اینکه مدرسه ات بهترین بوده, هزارتا تقویتی داشتی, تفریح و لذت هات فراهم بوده. خب قرار نبود که همه قبول بشوند بن
این شب ها به یاد همدیگه باشیم و قبل از خودمون به یاد هر کس که تن و روحش در بستر بیماریه.
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 5:59
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
سیزده(13) در رومان پائولوکوئیلو
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 5:59
آغاز بیست و دومین فصل از زندگی ام :-)الان شده بیست و سه :)"دل سرا پرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هرکس به قدر همت اوست"
یهو اندازه 23 سال دلم گرفت.
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 5:59
شونه به شونه ایستاده بودیم، یکی زدم رو بازوش و گفتم: بابامین کفی؟؟(احوال بابا)، لبخند زد. رو پنجه ام ایستادم تا هم قد شیم، گفتم: بابا "اوجالمیشام"؟؟(قدم بلندتر شده؟؟)، گفت: من "گوجالمیشام"(من پیر شدم). لبخند زد و گونه ام رو بوسید ولی من دلم گرفت.... دعاتون میکنم، یادم افتادین خوشحال میشم دعا کنید.
"پیشنهاد"
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 5:59
پست های آخرم رو که میخونم، حس میکنم فضای وب بیش از حد "پری گونه" شده، دوست دارم رنگ و بوی اینجا طراوت جدیدی به خودش بگیره. یه فکری به ذهنم رسید، پست هایی با عنوان "پست شما" یا "پست مشترک". ایده یا موضوع از شما و نوشتن اش هرچند سطحی از من. خوشحال میشم همراهی کنید. پیشنهاد شما میتونه در مورد لحن نوشته
به انتخاب "محبوبه شب"
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 5:59
اولین پست از سری پست هایی که شما عزیزان موضوع اش رو انتخاب میکنید, "معرفی شهر" هست. حس کردم برای شروع بهتر است, البته سعی خواهم کرد ترتیب رو رعایت کنم. از آنجایی که پدر بنده علاقه شدیدی به تاریخ دارد, شجره نامه خانوادگی تنظیم کرده که در آن تا هفت جدمون رو میشناسیم. پدرِ پدرجدِ پدربزرگ ام گویا چهار پ
"دختر سر به زیری نیستم"
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 5:59
- باید اعتراف کنم اصلا سر به زیر نیستم. + (چشم هاش گرد میشه): واقعا؟؟ ولی فک نمیکنما :| - امروز وقتی میخواستم از تو هال برم اتاق، کنترل تلویزیون موند زیر پام خرد شد، درست اش کردم الان چندتا از دکمه هاش کار نمیکنه. + خب؟؟ - هیچی دیگه طبق معمول زیر پام رو نگاه نمیکردم، عادت دارم موقع راه رفتن روبه رو ...
من مینویسم, از حبشه مینویسم! + ارشد.
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 2:59
با نگاهی به شکل امواج سینوسی و دیدن بالا پایین های زندگی در هر موج اش, به راحتی میتوان فهمید زندگی فقط لای بیت های حافظ جاری نیست. میتوان از غم ها فاکتور گرفت و بستشان نداد, به همان سادگیِ غرق شدن در شعر های سهراب. جریان های عبوری را باید پر از شادی کرد و ولتاژی سرشار از امید به اندازه بی نهایت اع
نگران سحر ام.(موقت)
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 2:59
زنداداش "سحر" من نزدیک پنج ساله یکی از اعضای خونواده ما شده، الان یه پسر بیش از حد شیطون داره. این پسرمون دایی و مامان بزرگ مادری و پدربزرگ مادری نداره، یه خاله خیلی مهربون و همیشه نگران داره. در عوض پسرمون یه دلبری داره که هیچ کس نداره، مادر بزرگ پسرعموش مامان جونشه، بابابزرگش بابابزرگ و دایی هاش د
همیشه خوب بودن, همیشه خوب نیست.
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 2:59
"محبت از حد بگذرد نادان خیال بد کند." "خدایا روا مدار گدا معتبر شود // گر معتبر شود از خدا بیخبر شود." همیشه نسبت به این جمله ها و مضامینشون جبهه میگرم, حس میکنم نگاه بدبینانه ای است. انسان رو موجودی جایزالخطا میدانم. میدانید این آرامش خیال و دادن فرصت هم اندازه ای دارد, آدم ها آستانه ای دارند و مط
همه روزهاتون زیبا
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 2:59
بقول حاجی گرینف اخراجی ها که گفت: بد نیست یه نمازی به اون کمر بی صاحاب بزنی, منم هرازگاهی یه روزه ای بر بدن میزنم. نمیدونم چه حکمتیه زبان روزه چشم هام طرف میوه و حتی برگ درختای تو حیاط منحرف میشه. بالطبع اول سعی در القای فاز عرفانی نموده و با نگاهی شگرف بر جهان هستی و چشم اندازهایش مینگرم, کمی بعدتر