خرید بک لینک

....

روزی که صبح با حس درد در ناحیه سر از خواب بیدار شی و بعد از چند ساعتی مجدد و البته ناخودآگاه خوابت ببره، بیدار شدن دوم هم بر اثر دیدن خواب ترسناک و پریدن از خواب باشه، لابد نصف روزش نمیتونسته بهتر از این باشه ...

قبلنا موقع غصه خوردن، یه دست لرزان بود و یه بغض حبس شده و یک اتاق با در بسته و پرده کشیده شده و هر چه تاریک تر بهتر ....

ولی دیروز داشتم به خودم و عادت هام فکر میکردم به اینکه باهاشون چطوری رفتار کنم، چه عادت های خوب و چه بد و چه عادت های مختص زمان های خاص، خیلی حس بدی هست اولین تصمیمت در این باره تقارن داشته باشه با روز خاص غصه خوردنت ...

این بار رفتم اتاق پرده رو کنار زدم نشستم روی صندلی جلو میز آرایش، یکم بخاطر نداشتن حتی یک دونه لاک خندیدم، به اینکه چرا جوگیر شدم و لاک رو حذف کردم. حوصله خونه رو نداشتم، میخواستم قانون شکنی بکنم و بغضم رو تر کنم، گام دوم از خونه بیرون زدن بود رو چمن ها دراز کشیده بودم و بلند بلند میخندیدم، یه بطری آب با خودم برده بودم، با آرامش سر کشیدم، وسط خنده ها و عکسایی که ثبتشون میکردم چند قطره ای از چشمم فرود اومد و رفت رو گونه هام، اولش سر خودم رو کلاه میذاشتیم و با خودم میگفتم: اه چه آفتاب چشم درآری، خب زیر این آفتاب بایدم از چشام آب بیاد ولی در بین این ترک عادت ها "لرزش دستام" یادم آورد حالم خوش نیست، نه ترس اینکه کسی ببینه رو داشتم و نه هیچ ترس دیگه ای، خودمو بغل کردم و با آرامش تمام گریه کردم وقتی کمی آروم شده بودم یه مذاکره با خودم راه انداختم، منِ دومی گفت: دیدی نتونستی عادتت رو ترک کنی بازم دستات میلرزه .. منِ اولی: ولی بغضای خشک و خفه ات تر شد .. منِ دومی: این به اون در .. منِ اولی: هرچی باشه دوتامون یکی هستیم باید هوای همو داشته باشیم ...


برچسب: نویسنده: زهرا شریفی تاريخ: جمعه 11 فروردين 1396 ساعت: 5:03

صفحه بندی