صائب چهار سال از من بزرگتره، خاطرات بچگی ما دوتا نُقل و نبات مهمونی هامونه، اون تُخس ترین، بداخلاق ترین، عصبی ترین، حرص درآرترین، غدترین و در نهایت دوست داشتنی ترین بچه خونواده اشون بوده و منم همین ها برا خونواده خودم. یه مدت قرار بود هماهنگ شیم علیه مامانامون کودتا کنیم، اینو میگم تا شما به عمق فاجعه پی ببرید. دیروز تو اتاق خوابیده بودم ولی گوش هام میشنید باز مامانم از من و مامانش از اون میگه، رفتم پذیرایی از حقم دفاع کنم، بگم مهم الانه و منم الان بهترین و خودشیفته ترین دختر دنیام ولی صائب یه چیزی گفت حرفم تو دهنم ماسید. گفت: ببین پری باید یه فکر اساسی کرد با این تعریف های مامان، من به هر دری زدم نشد، تهش دخترخاله ام دلش به حالم سوخت باهام ازدواج کرد، ولی نگران توام باور کن نگرانتم پسرخاله هم نداری.
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی