نمیدونم تعریف بود یا ؟؟
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 17:28
اولای مهر بود . فک کنم 14 تا کلاس بود و شاید 20 تا بیشتر معلم . هر کدومم ی سازی میزدن ک فلان روزم خالی باشه , نمیدونم دو تا مدرسه میرم کنتاکت نداشته باشه و .... اینجا بود ک گفت: کار کار پری هستش ؟؟ + چرا ؟؟ - درست کردن برنامه ای اینچنین سخت , ذهنی مخدوش , قاطی , پیچیده و اعجوبه میخاد .. زیاد تعریف ن...
"چرا تعارف .. چرا اینقد زیاد .. کمی عمیق تر لطفا"
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 9:09
- خیلی خوشگلی + اوهوم آره. مرسی .. "خب اگه حرفی ک زدی رو قبول داری چرا بعد شنیدن حرف طرف مقابل , الفاظی چون: خودشیفته.. بچه پررو.. بروبابا .. ایییش.. واقعا که . رو ب کار میبری عزیزجان" ؟؟ :) ..متن پست رو جدی نگیرید , حاشیه است . ولی اصل موضوع مهمه.. *تصویر آشنا*
تو را من چشم در راهم شباهنگام ..
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 16:33
دیدین ی وقتایی, کلی حرف و ایده تو ذهن جمع شده. ولی نمیشه بیان کرد. یا شایدم نمیتونیم بیان کنیم. یا نمیخاییم بیان کنیم. یا نحوه بیانش سخته. یا هم میتونیم هم میخاییم هم راحته ولی نمیشه , حتی بی دلیل نمیشه ... "دقیقا من تو این حالتم" احساس سطحی بودن دارم . چ تو حرف چ تو نوشتن چ تو رفتار .. نمیدونم شاید...
خدایا چنان کن سرانجام کار .. تو خشنود باشی و ما رستگار
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 17:52
امام حسین(ع): لا یَکمُلُ العَقلُ اِلاّ بِاتِّباعِ الحَقِّ عقل، جز با پیروى از حق، کامل نمیشود.. " باز محرم , باز حس و حال حسینی شدن و در کنارش خدایی شدن. عجب حس های نابی , چقد نابتر و دلچسبتر میشود تداوم حسینی بودن. "
چقد خوب گفت ..
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 9:42
گفت: حوصله نمیخاد . انگیزه میخاد . باقی بهانه است .....
زمان هم ب وقت من ..
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 13:28
دیشب ضرب المثل میخوندم تا رسیدم به : " Even a clock that does not work is right twice a day " همون لحظه سرمو چرخوندم . ساعت اتاق همچنان : ی ربع مونده ب پنج . ساعتی ک چند ماهه باتریش تموم شده. منم قصد تعویض باتری ندارم. و رو ی زمان مشخص تنظیمش کردم...
تو و فاصله
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:46
به پای چوبی من تبر زده نگاه تو من نمیتونم برم اما تو هی میگی بروبه صدای من کمی گوش بده دل به این خسته خاموش بدهببین از چی میخونم برای تو ای همه هستی من فدای تو........................................................................................ چاوشی میخونه, با کله میره تو گوشیش, یهو این عکس رو ن...
حس خوبی نداره.
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 12:21
حافظه خوبی ندارم . تصویر بهتر از اسامی یادم میمونه و اعداد بهتر از این دو . حتی سر جلسه امتحانا , جواب سوالا بصورت تصویر ثبت شده جلو چشام میان , اونم بصورت مفهومی نه کلمه ب کلمه . ولی تحلیل کردن رو دوس دارم . رو خیلی چیزای جزئی دقیق میشم . خیلی چیزام برام مهم نیستن . مثلا ب تیکه پروندن و اینجور چیزا...
"سوال واقعا تامل برانگیز"
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 14:35
من: تو عمرم غذا نسوزندم. [آیکن ب خود بالیدن لطفا] او: راستی , تو عمرت چند بار آشپزی کردی ؟؟ من: :| او: :))))) ایشان: :)))))) من: بی مزه ها ..
مواظبمه . نباید بترسم :)
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 14:04
نیم ساعته تو حیاط برا خودش بازی میکنه ...صداش میزنم : - عمه جون بیا خونه + نه عاشکم تو بیا بیرون - محمدامین جوونم, حیاط جوجو داره هاا + (تکیه میده ب درخت و ی هیبت مردونه ب خودش میگیره): عاشکم نترس, خودم مواظبتم بیا .. الان چی بگم من ؟؟ چیکار کنم ؟؟ "عیدمون مبارک"
همینجوری نوشت !
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 14:04
هیچ فرقی نداردک زمزمه های نامهربانت راکدامین عنصر پنجگانه ب گوشم برساندموضوع شکستن استشکستن قلبی دورافتادهشکستن عشقی دیرینه ... "نمیدونم نویسنده اش کیه ."
جون ب جونم کنن دخترم ..
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 14:04
از آن دخترای جگر شیر خورده نیستم ک ساعت 3 بامداد تنهایی "خون آشام" نگاه میکنن. لذت میبرن و شاید همراهش , تخمه ای نوش جان میکنن. من از آنهایی ام ک از اول اعلام میکند اهل اینجور فیلما نیس . با این حال اگر بخواهد نگاه کند, باید چند نفری کنارش باشند. هر لحظه بالشتی ک بغلش هست را سفت تر میگیرد و سر صحنه ...
جالبه!
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 14:04
برا چندمین بار, زل میزنن وسط چشام و میگن: خوش بحالت ک میتونی راحت با همه چیز کنار بیای . :)
"کام سیگارم بیحاله"
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 14:04
به زیر سیگاری رو میز نگاه میکنم. + سیگار با ته رژی شده هم باکلاسه , مگه نه ؟؟ - نه , سیگار با تیپ خسته , موی پریشان , ته ریش و سویشرت کلاه دار , باکلاس تره . (پوک عمیقی ب سیگار میزنه . رژ نارنجی اش رو سیگار برجسته میشه . دود غلیظی از دهانش بیرون میده) و میگه : لعنت ب سیگار و سیگاری و تیپ و کلاسش . *...
انگار گزارش کار آزمایشگاهه :)
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 14:04
خدایاشکرت ....... روز خیلی خوبیه خیلی ..... صبح 6 بیداری .. بیمارستان .. دانشگاه (فقط 30 دقیقه) .. نهار مهمون , خونه دوست بابا .. 17:30 خونه .. (وسطای این شش مورد , اندازه حیوان نجیبی ب اسم اسب , انرژی صرف کردم و کلی جا سر زدم. چند نفر دیدم) اول صبح نم نم بارون رو زمین نشسته بود . هوا مه آلود بود . ...